کاتبی را پرسیدند لذت تو در چیست؟

گفت در انشاء و افشاء

                         ابوحیان توحیدی

دسته: آدم ها و دودکش ها

0

ابرهای کوچک

ابرهای کوچک همین­ طور به آسمان نگاه می ­کردیم و چشم می­ گرداندیم تا باز یکی دیگر پیدا شود. بهاری بود که تهران را بسته بودند به موشک. همه ریخته بودند کرج. در کوچه...

آلاسکا 0

آلاسکا

آلاسکا آن که آمده بود بازدید کند، تا در پناه سایة دیوار قرار گرفت، گفت: «اینجا هم که دست نخورده مهندس.» و بی­ آنکه نگاهی به مهندس بی انداز دور و اطراف را برانداز...

آدم­ها و دودکش­ها 0

آدم­ها و دودکش­ها

آدم­ها و دودکش­ها همین که گفت: «آنها آمده بودند اینجا تا بمیرند.» و ضرب ­آهنگ کوتاه مرگ به ­صدا درآمد، از خواب پریدم. سمانه بی ­آن­که تلویزیون را خاموش کند، رفته بود سر کار....

روزبه­روز 0

روزبه­روز

روزبه­روز همين يكي را كه بكِشد تمام مي ­شود. تمامِ تمام كه نه. اما پس از آن مي­ شود ضربدر ديگري كشید و سپس ضربدر بزرگ را روي تمام آن ديگري­ ها كشید. آن­...