کاتبی را پرسیدند لذت تو در چیست؟

گفت در انشاء و افشاء

                         ابوحیان توحیدی

دسته: آن سال سیاه

نگران دندان هایم هستم 0

نگران دندان هایم هستم

نگران دندان هایم هستم آقای روشنک یکی دو ساعت زودتر از ساعت پنج عصر شال­ و­کلاه کرد و از خانه زد بیرون. بین راه عکسی از دندان­ هایش گرفت و سپس راهی مطب دکتر...

شاید این­طور بهتر باشد 0

شاید این­طور بهتر باشد

شاید این­طور بهتر باشد آتوسا تا چشم­ هایش را باز می ­کند، می ­گوید: «تمام رؤیاهام دود شد و به هوا رفت.» من روی تخت، کنارش، می­ نشینم و با لبخند به او می­...

وقتی برف­ها آب می­شود 0

وقتی برف­ها آب می­شود

وقتی برف­ها آب می­شود من و افسانه، عصر جمعه از تهران راه افتادیم سمت کرج تا مادرم را برای شب به خانة خودمان بیاوریم. فردای آن روز ساعت یازده صبح  وقت دکتر داشتیم و...

مگر امشب چه خبر است؟ 0

مگر امشب چه خبر است؟

مگر امشب چه خبر است؟ خواهرم زنگ می ­زند و می­ گوید: «یه کیلو سبزی خوردن بگیر بده مامان کم­کم پاک کنه، بعد خودت با نمک و سرکه بشور، آب بکش،  بذار تو یخچال...

وقتی باران بند آمد و آسمان آفتابی شد 1

وقتی باران بند آمد و آسمان آفتابی شد

وقتی باران بند آمد و آسمان آفتابی شد همین که درها باز شد، سوار شده، به میانة اتوبوس رفت و نشست روی صندلی کنار راهرو، در آخرین ردیف مردانه که پشت به پشت صندلی...

گُلـخـانـه 1

گُلـخـانـه

گُلـخـانـه آخر شب بود که شکوفه نشست روی مبل و به ­آرامی صدا زد: «فریدون.» زیرچشمی نگاهش کردم. همان­طور که سر چرخانده بود و به سمت اتاق خواب دخترها نگاه می­کرد، کمی خودش را...