زیباشهــر
زیباشهــر
پيرمرد لبخند بر لب داشت و به زوج جواني که روبهرويش نشسته بودند نگاه میکرد. باران بند آمده بود و در آسمان خبری از ابرها نبود. آفتاب پاييزی، نرم و لطيف ميتابيد و چشمهاي پيرمرد از پشت شيشهي ضخيم عينک ميدرخشيد. کلاه تيرهاي به سر داشت که تا بالای پيشاني چروکش میآمد. موهاي زبر و روشني بر صورتش بود که گاهي دستي به آنها ميکشيد و به جايي خيره میشد و به صداي چرخ اتوبوس که روي آسفالت خيس پيش میرفت گوش میداد.
ايستگاه به ايستگاه مسافرها پیاده یا سوار میشدند، باد سردي توي ماشين ميخزيد و پيرمرد کناره پالتوي خاکسترياش را ميگرفت و آن را بر خود تنگتر میکرد. چند نفس عميق ميکشيد و گرماي سينهاش را لاي دستهاي گرهکردهاش رها میکرد. به مسافرها نگاه میکرد که برايش ناآشنا بودند. وقتي کسي پياده يا سوار میشد، دست ميانداخت و لباس کسی را ميگرفت که نمیدانست کيست. میپرسید: «زيباشهر؟»
لباس از دستش رها میشد. به مشت خالي خود نگاه میکرد.
زوج جواني که روبهرويش نشسته بودند به او نگاه کردند و خنديدند.
زن گفت: «گويا چيزي ميگوید.»
مرد جواب داد: «اينطور به نظر ميرسد.»
زن که بهزور جلو خندهاش را گرفته بود، گفت: «شايد جا مانده.»
هر دو همانطور که پوزخندي بر لب داشتند به او نگاه میکردند.
پيرمرد به بيرون نگاه میکرد. به درختهاي چنار حاشيهي خيابان که با برگهای زرد و قرمز از مقابل شيشهي اتوبوس رد میشدند. نرمهبادي که ميوزيد برگها را ميلرزاند و ميرقصاند تا کف پیادهرو میریختند و زیر پای عابران له میشدند. مردي که کنار پیرمرد نشسته بود بلند شد تا به طرف در اتوبوس برود. پيرمرد دست دراز کرد و آستينش را گرفت.
گفت: «زيباشهر؟»
مرد گفت: «نه» و آستين از دست پيرمرد بيرون کشيد. پياده شد. درها که بسته شد، پيرمرد مشت خالياش را آرام باز کرد و به ترکهاي کهنهي آن نگاه کرد. کلاهش را کمي جابهجا کرد و برگشت و به ته اتوبوس نگاه انداخت که شلوغ بود و پرسروصدا. با دست نرمهي گوشش را ماليد و پاي مردي را که تازه کنارش نشسته بود لمس کرد.
مرد به بيرون نگاه میکرد. آفتاب کمجاني از پشت ابرهاي پراکنده گاه و بيگاه ميتابيد و بخار رقيقي از روي زمين بلند میشد. توي جوي، آب تيرهرنگي روان بود و لابهلاي سنگفرشهاي گلولايگرفتهي پيادهرو، آب راکد مانده بود. گاهي پاي کسي در آبهاي راکد فرو میرفت. درختها لخت و خيس بودند و از انتهاي شاخهها قطرههای آب ميچکيد. پيرمرد آرنج به مرد کنارياش زد. گفت: «زيباشهر؟»
مرد که به بيرون نگاه میکرد زير لب گفت: «نه.»
پيرمرد چيزي نشنيد. دوباره پرسيد. مرد لحظهي کوتاهي سر برگرداند، نگاهي انداخت، «نه»اي گفت و به بيرون چشم دوخت و پرندهاي را ديد که خيس از باران روي ديوار خرابهاي ميلرزيد. پيرمرد ساکت بود. از پشت شيشهي عينکش نگاه میکرد. اتوبوس که به ايستگاه رسيد، ايستاد. پيرمرد پالتواش را تنگتر کرد.
گفت: «زيباشهر؟»
نگاههاي زوج جوان در دوردست به هم گره خورده بود. لبخند بر لب داشتند و به خطهاي رنگين بالاي شهر نگاه میکردند.
زن گفت: «خيلي جالب است. نه؟»
مرد سر تکان داد :«بله، خيلي.»
«رد نشويم؟»
«نه، حواسم هست.»
پيرمرد ساکت و خاموش در خود فرو رفته بود. لبهايش بهآرامي تکان میخورد و زمزمهاي به همراه رگههاي نازک بخار از دهانش بالا میرفت. پسربچهاي که به ميلهي اتوبوس تکيه داده بود، کيف مدرسهاش را با دو دست جلو پاهايش نگه داشته بود و به پيرمرد نگاه میکرد. به کلاه پشمي و پالتوي خاکسترياش، به گِلهايي که دور کفشش چسبيده بود. پسر همانطور که ناخنش را ميجويد به گُلهاي سرخ و سفيد بقچهاي که پيرمرد روي پا داشت چشم دوخته بود.
اتوبوس نگه داشت. چند نفر پیاده و سوار شدند. باد سردي بين مسافرها خزيد و پالتوي پيرمرد تنگتر شد. درها که بسته شد و اتوبوس راه افتاد پسرک فهميد جا مانده. از راننده خواست نگه دارد و همين که خواست از لابهلاي مسافرها رد شود، تنهاي به پيرمرد زد. پياده شد و بين مردم خيابان بُرخورد. پيرمرد که جا خورده بود، سر بلند کرد و گفت: «زيباشهر؟»
صدايي از بين مسافرها گفت: «زیباشهر را رد کردیم.»
پيرمرد انگار اشتباه فهميده بود، گفت: «ها، اینجاست؟»
همان صدا گفت: «رد کردیم. زيباشهر را گذشتيم.»
«چه؟ رد شديم؟»
پيرمرد با دست قهوهاي زبرش که رگهاي بنفش باد کردهاي رويش بود آستين مرد کنارياش را گرفت.
«زيباشهر؟ زيباشهر؟»
مرد آستينش را کشيد.
«نه، نه، دست از سرم بردار.»
«من همان اول گفتم که زیباشهر پیاده میشوم.»
«من تازه سوار شدم.»
«ولي من میخواستم…»
«چه ميگویي پدرجان؟ به من نگفتي.»
«ولي من گفتم.»
اين را گفت و آرام شد. سرش را خم کرد و به کف اتوبوس نگاه کرد. تکه ابري جلو آفتاب را گرفته بود. اتوبوس سوتي کشيد و ایستاد. زوج جوان پياده شدند. وقتي راه افتاد آسمان تيره و تار بود. نفسهاي پيرمرد بخار میشد و به سقف ميچسبيد. لبهايش ميلرزيد و چيزي میگفت.
«من میخواستم بروم زيباشهر.»
«رد شديم. خيلي گذشتيم. بايد برگردي.»
پيرمرد چشم از کف اتوبوس برداشت و به ته آن نگاه کرد.
«برگردم؟ من نميخواهم برگردم، من ميخواهم بروم زيباشهر.»
صدا خاموش شد. پيرمرد رو به مرد کنارياش کرد و گفت: «مگر نگفتم؟»
مرد که نفسهاي گرم پيرمرد را پشت گردنش احساس میکرد رو برگرداند به سمت او؛ گفت: «چی؟ به کي؟»
«به شما، مگر نگفتم؟»
مرد نفس عميقي کشيد و برگشت به سمت پيرمرد.
«به من نگفتي. من تازه سوار شدم. به کس ديگري گفتي.»
«ولي ميخواهم بروم آنجا؛ زيباشهر.»
«خب پياده شو و سوار يک اتوبوس ديگر شو، برگرد.»
«من که بلد نيستم.»
«خب بپرس، بهت ميگویند.»
«ولي من گفتم.»
«خب، يادش رفته. حواسش نبوده.»
پيرمرد سری تکان داد و گفت: «چرا بايد يادش برود؟»
آسمان ابري بود و باران ميباريد. دانههاي ريز باران روي شيشهي اتوبوس خطهاي موربي ميساخت. پيرمرد غوز کرده بود و با چشمهاي تنگ و کمسو از پشت شيشه به بيرون نگاه میکرد.
اتوبوس ايستگاههاي ديگری را پشت سر گذاشت و مسافرهاي زيادي پياده يا سوار شدند تا به آخر خط رسيد. باران تند شده بود و روي سقف ضرب ميگرفت. مردم گوشهاي انتظار ميکشيدند و اتوبوس خالي زير باران برایشان محو بود و کمرنگ.
برای تهیه این کتاب به فروشگاه کتاب سایت مراجعه کنید
یا به تلگرام زیر پیام بفرستید
