این کوچه بن بست است
این کوچه بن بست است
مدتی بود که ديگر جاي خالي مريم در خانه احساس نمیشد و حرفها کمتر به سمت و سویش کشيده میشد، تا اینکه آقاي عزيزي، همسايهي ديواربهديوارمان مُرد.
صبح زود که از خانه بيرون میرفتم، مثل هميشه که دوستان و فاميل به ديدنش میآمدند، چند سواري جلو در خانهشان پارک بود. شب هم مثل بعضي وقتها، خيلي دير به خانه برگشتم؛ طوري که تمام مغازهها و فروشگاهها بسته بود. توي کوچه چراغ بيشتر خانهها خاموش بود. باز چند سواري جلو خانهي آقاي عزيزي پارک بود. اما اين بار پرچم سياهي، سردر خانه نصب شده بود که نرمه باد نيمهشب پس و پيشش میکرد. وارد حياط شدم و پشت در را انداختم. چراغها خاموش بود و همه در خواب بودند. بجز صداي جيرجيرکها و صداي ماشينهايي که از آزادراه میگذشتند، صدايي به گوش نمیرسید. حتي از خانهي همسايه هم صدايي نمیآمد.
وارد راهرو شدم و توي تاريکي آرام و بيصدا سمت اتاقم رفتم. داشتم لباس خانه تن میکردم که انگار کسي صدايم زد. پيِ صدا به اتاق مينا رفتم. بيدار بود. از تکانهايي که میخورد تخت صدا میداد. رفتم کنارش. نور بیرون از پنجره افتاده بود روي تخت. ملافه را تا روي لبش بالا کشيده بود و به سقف نگاه میکرد. روي تخت نشستم و گفتم: «بيداري؟» چيزي نگفت. به سقف نگاه میکرد، با لايهي نازکي از اشک روي سياهي چشمهايش. دست روي پيشانياش کشيدم و سمتش خم شدم.
«چرا نمیخوابی؟»
شانههايش را بالا انداخت. دوباره پرسيدم که اتفاقي افتاده است. کمي بيصدا ماند؛ بعد به من نگاه کرد و گفت: «آقاي عزيزي مُرد.»
هنوز به من خيره بود و اشک روي چشمهايش بيشتر میشد. پشت راست کردم و گفتم: «خدا بيامرزد، راحت شد.»
لبش زير ملافه بود. چيزي نمیگفت. دوباره گفتم: «قسمت است ديگر.»
چشمهايش ميدرخشيد. بغض داشت.
گفت: «چه قسمتی؟»
گفتم: «مرگ. همه يک روز ميميرند.»
لحظهاي ملافه را پس زد و گفت: «چرا همه بايد بميرند؟»
اين را که پرسيد بغضش ترکيد و ملافه را تا روي سرش کشيد. آرام گريه میکرد و لرزش شانههايش از زير آن پارچهي سفيد معلوم بود.
شب از نيمه گذشته بود. مينا آرام گريه میکرد؛ درست مثل خودش؛ مثل يک دختر يازدهدوزاده ساله. در اتاق را بستم تا کسي بيدار نشود. خسته بودم و خوابم میآمد. دوباره کنارش نشستم. کمي که گذشت آرام شد. يکيدو بار خواستم ملافه را از روي صورتش بردارم، اما نگذاشت. از روي ملافه دستم را روي دستهايش گذاشتم.
گفتم: «زياد ناراحت نباش، خيلي پير بود.»
ملافه را کنار زد. جای اشک روي گونههايش پيدا بود.
گفت: «او پير بود، مريم چه؟»
باز بغض تو گلويش جمع شد.
گفتم: «بايد گذشته را فراموش کني.»
گفت: «اما آقاي عزيزي امروز مُرد.»
«درست است. مريم را ميگویم. بايد او را فراموش کني. مريم مريض بود.»
«ولي آقاي عزيزي که مريض نبود. او که سرطان نداشت؛ او که کچل نشده بود. همش ميخنديد.»
«بله، ولي پير بود.»
دوباره شروع کرد به هقهق کردن.
گفت: «آدم چه پير باشد چه جوان، چه مريض چه سالم، ميميرد؟»
چيزي نگفتم. در چشمهايش يک حلقهي درشت اشک بود.
گفت: «آقاي عزيزي دوست پدر بود.»
گفتم: «به اين چيزها فکر نکن. سعي کن بخوابي.»
«ولي من نميخوام پدر بميرد.»
«همينطور است.»
«مريم کافي بود.»
گفتم: «درست است. همه چيز درست میشود.»
«دخترهاي آقاي عزيزي هم نمیخواستند پدرشان بميرد.»
«بله، همينطور است.»
«اين را مطمئنم.»
«من هم مطمئنم. دوباره همه چيز مثل اول میشود؛ خوب خوب.»
«يعني کسي نميميرد؟»
«نه، به شرط اینکه تو بخوابي.»
«ميخوابم، اما تو که نميداني امروز چه خبر بود.»
«چه خبر بود؟»
«صبح فهميديم مرد. پدر و مادر رفتند؛ من هم از لاي در نگاه کردم. يک آمبولانس سياه، از همانهایی که مريم را برد، جلو در خانه بود.»
«خب.»
«دلم براي مريم تنگ شد. آمدم عکسش را نگاه کردم. گريهام گرفت. از آمبولانس خيلي ترسیدم.»
«ولي ما که عکسهاي مريم را جمع کرديم!»
«من يکي دارم.»
دست برد زير تشک و عکس را به من داد. مريم تو تاريکي اتاق محو بود و کمرنگ.
مينا دوباره گفت: «عصر که رفتيم خانهشان، دخترهاي آقاي عزيزي پدر را بغل کردند و شروع کردند به گريه کردن. من هم گريهام گرفت. دلم میخواست يک بار ديگر مريم را میدیدم.»
«خب، ديگر بخواب.»
«خوابم نميآید.»
پيشانياش را بوسيدم.
گفتم: «سعي کن بخوابي؛ من خوابم ميآید.»
چشمهايش را بست و کمکم خوابش برد. من هم کنارش روي زمين دراز کشيدم. تو خواب هذيان میگفت و گريه میکرد.
صبح سر ميز صبحانه نشسته بوديم و پدر از آقاي عزيزي میگفت که مينا سلام داد و آمد توي آشپزخانه. همه نگاهش کرديم. چشمهايش باد کرده بود. آمد سراغ من و دست انداخت دور گردنم. خواست گريه کند.
گفتم: «چه شده؟»
گفت: «تو چند سال از مريم کوچکتري؟»
گفتم: «دو سال.»
زد زير گريه.
مادر پرسيد: «چه شده؟»
مينا گفت: «خواب ديدم يکي مرده.»
مادر گفت: «که؟»
چيزي نگفت.
پدر گفت: «مُردن توی خواب خوب است؛ عمر آدم را دراز میکند.»
دستهاي مينا را از دور گردنم آزاد کردم. روي گونههايش جاي اشک خشک شده بود. بلند شدم تا او روي صندلي بنشيند. آماده میشدم که از خانه بروم بيرون. مادر صدايم کرد. نزديک شد و دستش را به سمتم دراز کرد. گفت: «سر راه صدقه بده.»
برای تهیه این کتاب به فروشگاه کتاب سایت مراجعه کنید
یا به تلگرام زیر پیام بفرستید
