کاتبی را پرسیدند لذت تو در چیست؟

گفت در انشاء و افشاء

                         ابوحیان توحیدی

زیباشهــر

زیباشهــر

پیرمرد لبخند بر لب داشت و به زوج جوانی نگاه می کرد که روبه رویش نشسته بودند. بالا از ابرها خبری نبود و چندی از بند آمدن باران می گذشت. آفتاب سرد پاییز، نرم و لطیف می تابید و چشم های پیرمرد از پشت شیشة ضخیم عینک می درخشید. کلاه پشمی تیره ای به سر داشت که تا پیشانی بلند و چروکش پایین می آمد. موهای زبر و روشنی بر صورتش بود که گاهی دستی به آنها می کشید و به جایی خیره می شد و صدای چرخ اتوبوس را می شنید که روی آسفالت خیس پیش می رفت.
ایستگاه به ایستگاه که مسافران سوار می شدند، باد سردی توی ماشین می خزید و پیرمرد حاشیة پالتوی خاکستری اش را می گرفت و آن را بر خود تنگ تر می کرد. چند نفس عمیق می کشید و گرمای سینه اش را لای دستهای گره کرده  اش رها می کرد و به مسافرها نگاه می کرد که برایش ناآشنا بودند. وقتی کسی پیاده یا سوار می شد، دست می چرخاند و لباس مسافری را می گرفت که نمی دانست کیست و می-گفت: «زیباشهره؟»
بعد که لباس از دستش رها می شد، به مشت خالی خود نگاه  می کرد.
زوج جوانی که روبه رویش نشسته بودند -خندیدند و به او نگاه کردند.
برای تهیه این کتاب به فروشگاه کتاب سایت مراجعه کنید

برای تهیه این کتاب به فروشگاه کتاب سایت مراجعه کنید

فروشگاه کتاب

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *