همه چیز یا هیچ
همه چیز یا هیچ
حالا زن کنارش بود، با چشمهايي که نه سبز بود و نه آبي و هم سبز بود و هم آبي. چشمهايي که چون برکهاي آرام در آن چشمخانهي گودرفته خوش نشسته بود و مرد دوست داشت همه چيز را در آن ببيند. موهاي خرمايي و افشان زن با صورت خوشتراشش دست بود. مرد هيچ دوست نداشت زن موهايش را کوتاه کند. وقتي آنها را پشت سر جمع میکرد و به گيرهي مرواريدش ميبست، زيبا میشد. آنقدر زيبا میشد که هيچ نميشد فهميد بيش از چهل سال دارد و دو بچه به دنيا آورده است. اين براي مرد هيچ مهم نبود. او زن را دوست داشت؛ آن گونههاي پف کرده و انحناي جادويي گردنش را.
مرد روبهروي زن بر تخت تکيه داده و بالاتنهي برهنهاش از ملافهي سفيدرنگ بيرون زده بود. سيگار ميکشيد. دود را يک بار آرام از دهانش بيرون میداد و دوباره از بيني فرو ميکشيد و بعد تمام دود سينهاش را به بالا ميفرستاد. نگاهش پريشان بود و هيچ به زن نگاه نمیکرد. دست چپش روي ملافه دراز بود و ميلرزيد. هيچ نمیدانست چندمين سيگاريست که از شب پيش تا به حال کشيده.
موهاي مرد سياه بود و خيس. چند تار مو بر پيشانيش چسبيده بود. موهايش بلند و ژوليده مينمود و پيشانيش کوتاه و پرچين. همين چينهاي پيشاني مرد را مغرور و خواستني میکرد و زن او را دوست داشت. همه چيز زن در دنيا فقط او بود. زن روبهروي مرد روي مبل نشسته بود. پيراهن سفيد گيپور به تن داشت با دو بند باريک که لاي شانههاي لختش گم بود. پا روي پا انداخت و به مرد خيره شد و گفت: «همين فرداپسفردا راه ميافتيم و ميرويم.»
مرد از سيگارش بهره ميگرفت. به آتش سرخ آن نگاه میکرد و گاهي خاکسترش را ميتکاند. هوا آنقدر روشن شده بود که در اتاق نيازي به چراغ نبود. مرد همانطور که چين بر پيشاني داشت، پوزخندی زد. زن پا از روي پا برداشت و به جلو خم شد.
گفت: «همه چيزهایم را از دست دادم؛ تمام آن چيزهايي که دوست داشتم. اما مهم نيست. همين که تو را دارم کافيست.»
از گوشهي پنجره باد دلچسبي تو میآمد. شب گذشته برف سنگيني باريده بود و از صبح آفتاب يکسره ميتابيد. نور بيرون تند و چشمآزار بود. صداي پرتاب شدن برف از روي بامها به گوش میرسید. مرد سيگارش را خاموش کرد و خود را بالا کشيد. به تاج تخت تکيه داد و دستهايش را پشت سر چفت کرد. به سقف خيره شد؛ رگههاي محو قلم رنگزني را میدید.
«ميداني، جايي خواندم آدم هر چيزي را که دوست داشته باشد از دست ميدهد. همانجا نوشته بود: از چيزي متنفر باش تا همان را به دست آوري.»
اين را مرد گفت، همانطور که به سقف نگاه میکرد. رنگ سقف زماني سفيد بود و حالا دود سيگار کدر و تيره کرده بودش. زن دستهايش را در هم گره زد و تکان داد.
«هر طور شده و به هر قيمتي، با هم ميرويم. تو به من کمک میکني. آنها نتوانستند، ولي تو ميتواني.»
مرد پوزخندي زد. نيمنگاهي به اندام زن انداخت، سپس به بيرون چشم برگرداند. نور پشت پنجره چشمهايش را آزرد.
«روي هيچ چيز حساب نکن.»
زن گفت: «چيز زيادي نيست.»
مرد گفت: «روي کمترين هم نبايد حساب کرد. عاقلانه نيست.»
مرد به تابلوي اتاق رو برگرداند.
زن دوباره ادامه داد: «با هم از اینجا ميرويم. ميرويم جايي که من سراغ دارم؛ يک شهر سردسير. آنجا بهآرامي زندگي میکنيم. تو مجسمههایت را ميسازي و من هم بافندگي میکنم.»
تابلو گندمزاري بود که خورشيد بر آن ميتابيد. بالاي تابلو کوهها به چشم میخوردند. بالاتر آسمان زرد بود. تابلو زرد زرد مينمود.
مرد گفت: «ما نميتوانيم با هم برويم.»
زن گفت: «چرا. فرار میکنيم و جايي میرویم که هيچکسي ما را نشناسد.»
«نميتوانيم با هم برويم. دست خودم نيست. بعضي وقتها اتفاقاتي پيش ميآید که باب ميل نيست.»
«سخت ميگيري. همه چيز را؛ زندگي را؛ من را؛ همه چيز را.»
«سخت نميگيرم. هيچ چيز را سخت نميگيرم. نميتوانم، نميتوانم.»
«چرا ميتواني، من اين کار را میکنم، يعني ما، ما با هم ميرويم، خيلي زود.»
«روي من حساب نکن.»
«من چيز زيادي از تو نميخواهم؛ فقط ميخواهم با من بيايی؛ ميخواهم سايهي کسي بالاي سرم باشد.»
«کاش ميتوانستم.»
«آخر مگر چيز زياديست؟»
«نه. اما براي من ممکن نيست.»
زن اخم کرد. وقتي اخم میکرد دوست داشتنیتر میشد. انگار تمام گذشتهاش بين دو ابرو جمع میشد.
زن گفت: «خواهش میکنم آزارم نده.»
مرد جواب داد: «باور کن قصد آزار ندارم؛ نميتوانم بيایم؛ فايدهاي نداره.»
«چرا؟ براي چه؟»
«نميتوانم. سرما برایم خوب نیست.»
«خب ميرویم یک جاي گرم. ميرويم جنوب. من هم به جاي بافندگي، خياطي میکنم.»
«فقط گرما و سرما که نيست.»
«داري يکدندگي میکني، مثل همهی مردها.»
مرد بدون آنکه بخواهد خنديد.
«يکدندگي نمیکنم.»
«چرا! ميخواهي حرف خودت را ثابت کني.»
«نه، باور کن نه. قضيه چيز ديگریست.»
«چيست؟ چرا نميگویي؟»
مرد مکث کرد. بعد بهآرامي گفت: «بهزودي خواهم مرد.»
زن لبش را گاز گرفت و بر صورتش چنگ انداخت. روي آن برکهي آرام حلقههاي موج نمايان شد.
گفت: «خواهش میکنم آزارم نده؛ حرفهاي خوب بزن، از شهري که قرار است با هم برويم و روزهايي که پيش رو داريم، از زندگي آينده بگو؛ از مردن نه. حوصلهي اين حرفها را ندارم. ديگر براي گريه کردن اشکي برایم نمانده.»
دانههاي اشک روي گونههاي زن سُر میخورد. مرد به آن برکهي ناآرام که به هيچ چيز نميمانست خيره شد.
«اين آخرين حرف دکتر بود.»
«دکتر؟»
«بله، جوابم کرد.»
«آخر برای چه؟»
«دست آنها که نيست. کاري نمیشود کرد.»
«چرا اينطور شد؟»
مرد گفت: «نمیدانم. همه چیز که دست خود آدم نيست.»
زن چيزي نگفت. صورتش را پشت دستهايش پنهان کرده بود و اشک ميريخت.
مرد دوباره گفت: «اگر درست گفته باشند فرصتي چندانی نمانده. هر کاری در این فرصت کم بيهوده است.»
زن از روي مبل بلند شد. با دست اشکهايش را پاک کرد. پيراهن گيپورش تا سر زانو میرسید. کنار پنجره رفت. سايهاش روي ميز و صندليهاي اتاق شکسته شد. سيگاري روشن کرد و رو به مرد ايستاد. دست مرد روي ملافه دراز بود و لرزان. زن گفت: «اولين مردي که دوستش داشتم بهم گفت چه روزي ميميرد. همان روز مرد.»
مرد سيگاري گيراند. به سقف خيره بود و پلکهايش تند تند میزد.
«دومين مردي که پا به زندگيام گذاشت، همينطور از دست رفت. هميشه دنبال دفينه بود. يک روز که میرفت شمال سراغ يک نسخه، بهم گفت:”اين دفعه يا با دست پُر ميآیم يا نميآیم.” ميداني چه شد؟ وقت رفتن توي راه تصادف کرد و مرد.»
مرد از تهماندهي آبي که توي بطري بود چند جرعه نوشيد. آتش سيگارش را تکاند. آب دهانش بهسختي فرو میرفت. دستش ميلرزيد. پلک میزد. باد خوشههاي گندم را به بازي گرفته بود. کوهها دور و محو بودند. خورشيد کج ميتابيد. روي سقف خطهايي درهم و گردگرفته به چشم میخورد.
زن گفت: «حالا تو شروع کردي.»
دستهايش را روي چشمهايش گذاشت. صداي گريهي زن در اتاق پيچيد. مرد که به هيچ چيز نگاه نمیکرد، گفت: «چمدانت را بردار و برو.»
زن به بيرون نگاه میکرد. خورشيد پشت ساختمانها پنهان بود. شهر خلوت بود و ساکت و سفيدپوش. ماشينها بهآرامي حرکت میکردند. صداي خندهي بچههايي که مدرسهشان به خاطر بارش برف تعطيل شده بود به گوش میرسید. صداي شوخي برفروبها از روي بامها به گوش میرسید. صداي له شدن برف زير پاي عابران پياده به گوش میرسید. خورشيد بيرون آمد. زن به گوشهاي خيره شد و آدم برفيای را ديد که زیر نور خورشيد آب میشد.
برای تهیه این کتاب به فروشگاه کتاب سایت مراجعه کنید
یا به تلگرام زیر پیام بفرستید
