چند عکس کنار اسکله
چند عکس کنار اسکله
کمي از ظهر گذشته بود که رسيديم. رضا راهش را کج کرد تا برود.
گفتم: «کجا؟»
گفت: «اگر نديدمت، خداحافظ.»
«کي بر ميگردي؟»
«هيچ وقت.»
«پس دانشگاه چي؟»
«دانشگاه بیدانشگاه.»
گفتم: «دست بردار از این حرفها.»
چيزي نگفت. رفت. نگاهش کردم تا سر پيچ خيابان رسيد و پشت ديوار گم شد.
از دیشب اینطور شد. آخر شب که برگشتيم اتاق، همه چيز به هم ريخته بود. يکدفعه عصباني شد و جوش آورد.
گفت: «لامذهبها.»
گفتم: «زياد سخت نگیر.»
چپچپ نگاهم کرد.
چيزي نگفتم. ولي رضا به در و ديوار فحش میداد. آنقدر گفت و گفت تا خسته شد. افتاد روي تخت و خوابيد تا فردا صبح که باز با يکدندگي گفت: «زود باش بپوش تا برويم.»
«کجا؟»
«خانه.»
«براي چه؟»
«يعني نميداني براي چه؟»
چيزي به تاريک شدن هوا نمانده بود که رسيديم انزلي و توي يک مسافرخانه اتاق گرفتيم. وسايل را که جابهجا کرديم، از مسافرخانه زديم بيرون تا گشتي توي شهر بزنيم. يکيدو بار توي مرکز شهر چرخيديم و بعد رفتيم توي بلوار، روي نيمکتي نشستيم. هوا داشت تاريک میشد و باد سرد و آزاردهندهاي میوزيد. رضا گفت: «فردا صبح بايد چند تا عکس کنار اسکله بگيريم.»
بلند شدیم تا برگردیم. تا مسافرخانه پياده آمدیم. بین راه توي يک غذاخوری شام خورديم. به مسافرخانه که رسیدیم سفارش چاي داديم و رفتیم توي اتاق و کنار بخاري گازي خودمان را گرم کرديم. مستخدم يک قوري چاي آورد. چاي را داغ بالا کشيديم. از زور خستگي افتاديم روي تخت و خوابيديم، بدون اینکه چراغ اتاق را خاموش کنيم.
کمی گذشته بود که با صداي در اتاق بيدار شدم. یکی در میزد. هواي اتاق گرم بود و احساس خفگي میکردم. بلند که شدم لاي پنجره را کمي باز کردم. باد سردي توي جانم پيچيد. دوباره صداي در آمد. رضا خواب بود. در را باز کردم. مستخدم مسافرخانه پشت در ايستاده بود. پيرمرد لاغر و ريزنقشي که آرام و شمرده صحبت میکرد.
گفت: «تشريف بياوريد دفتر.»
اين را گفت و طول راهرو را به سمت دفتر رفت. چند قدمي نرفته بود که از پشت صدايش کردم.
«براي چه؟»
برگشت و نگاه مؤدبانهای انداخت. با سر اشاره کرد که پشت سرش بروم. نگاهي به رضا انداختم. خوابیده بود. چراغ اتاق را خاموش کردم و راه افتادم سمت دفتر.
پيرمرد بیرون دفتر ايستاده بود. دو مرد جوان توی دفتر بودند. یکی پشت ميز نشسته بود و یکی هم روی صندلی کنار میز. تهريش چندروزهای داشتند. يکي عينک دورفلزي به چشم زده بود. هر دو به من خيره شدند.
مردي که عينک به چشم داشت گفت: «پس رفيقت کجاست؟»
گفتم: «خوابيده.»
به ساعت ديواري دفتر نگاه کرد. ساعت دوازده شب را نشان میداد.
گفت: «براي خواب زود نيست؟»
مرد ديگري که انگار موهايش را حنا گذاشته بود گفت: «بيدارش میکردي» به سمت پيرمرد روي برگرداند. پيرمرد بیرون در ایستاده بود. گويا هر شب مسافرخانه به او سپرده میشد. مردي که عينک به چشم داشت و شناسنامههاي مسافرها را نگاه میکرد، بدون اینکه نگاهم کند پرسيد: «براي چه آمديد اینجا؟»
نفهميدم چرا دارد این را میپرسد. متعجب بودم که دوباره پرسيد.
گفتم: «براي گردش.»
«گردش؟ در زمستان؟»
«مگر فرقي میکند؟»
چند بار سرش را تکان داد و دوباره به شناسنامهها نگاه انداخت.
«پیش از این هم اینجا آمده بوديد؟»
«بله، زياد.»
«کسي را اینجا میشناسيد؟»
«بله، يکي از دوستان دوران سربازي.»
«چهکاره است؟»
«درجهدار نيروي دريايي.»
«چرا منزل او نرفتيد؟»
«نخواستیم مزاحم بشویم.»
بهآرامی سرش را بالا و پایین کرد.
حرفی نزدم. گويا چيزي براي مرد مبهم بود. آرام چيزي به همکارش گفت. همکارش چند بار سرش را تکان داد. مردي که عينک دورفلزي به چشم داشت، دوباره گفت: «پس آمديد مسافرت!»
«بله»اي گفتم و خيالم راحت شد. فکر میکردم ديگر تمام شده است. کمي به سکوت گذشت تا دوباره پرسيد: «کجا زندگي میکنيد؟»
محل زندگيام را گفتم.
دوباره پرسيد: «چهکاره هستيد؟»
گفتم که دانشجو هستم و مدت زياديست که دنبال کار هم میگردم.
گفت: «تا به حال محکوميت قضايي داشتهاي؟»
«نه.»
«گرايش سياسي چه؟»
گفتم: «هيچ، از اين چيزها سر درنميآورم.»
مرد موحنايي پريد بين حرفمان: «همکارت چه؟»
گفتم: «هيچ.»
گفت: «ميدانيد فردا چه خبر است؟»
«نه، چه خبر است؟»
مردي که عينک به چشم داشت. چند بار بهآرامي سرش را تکان داد و چيزي به همکارش گفت. همکارش هم با تکان سر حرفش را تأييد کرد. ابروهايش را بالا کشيد و از من پرسيد: «پس نميدانيد فردا چه خبر است؟»
«نه، نميدانم. فقط میدانم فردا جمعه است.»
اين را که گفتم هر دو خنديدند. مرد عينکي گفت: «خيلي جالب است» سپس چشمهايش را بست و خميازهاي کشيد. دست لاي موهايش برد و گفت: «به اين سادگيها هم نيست.»
از کارها و حرفهايشان چیزی دستگيرم نشد. گفتم: «مشکلي پيش آمده؟»
مرد عينکي از بالاي عينکش نگاه معناداري انداخت. باز از نگاهش چيزي نفهميدم. هرچند خواب از سرم پريده بود، ولي خستگي راه، با اين سوالها گيجم میکرد. پاهايم ميلرزيد و سرم بهشدت درد میکرد. نگاهي به پيرمرد انداختم. روي چهارپايه چرت میزد. صدايم را بلند کردم و به سمتش گفتم: «اینجا مسافرخانه است يا دادگاه؟»
پيرمرد چرتش پاره شد. شانههايش را بالا برد و چيزي نگفت.
دوباره گفتم: «خيلي مسخره است.» و از هر سه رو برگرداندم. صدايي از پيرمرد بلند نشد. يکي از مردها گفت: «چيزي نيست، نگران نباش.»
رو برگرداندم و نگاهي به ساعت ديواري انداختم. ساعت از دوازده گذشته بود. حوصلهام سر رفته بود و بهشدت ناراحت بودم. چند نفس پرصدا کشيدم تا شايد احوالم را بفهمند، ولي هيچ اهميت ندادند. چند لحظه بعد خواستم که به اتاق بروم و بخوابم. در گوش هم چيزي گفتند و بعد يکيشان از پيرمرد خواست که رضا را هم صدا کند.
پيرمرد به سمت اتاق رفت و چند لحظه بعد به همراه رضا آمد. رضا گيج خواب بود. چشمهايش پُف کرده بود و موهاي سرش آشفته بود. کمي گذشت تا به خود آمد. با اين حال گيجگيج به نظر میرسید. مردي که عينک به چشم داشت و به نظر میرسید نسبت به ديگري ارشد است، از من خواست بيرون بروم.
گفتم: «ميتوانم بروم اتاق؟»
گفت: «خير، بيرون.»
بيرون آمدم و کنار نردهها ايستادم. از پشت شيشه داخل دفتر ديده میشد. هر دو مرد شروع کرده بودند به پرسيدن سوال از رضا. رضا هم چيزهايي میگفت.گاهي برمیگشت و من را نگاه میکرد. از نگاهش معلوم بود عصبانيست. کمی گذشت تا مرد موحنايي از پشت ميز بلند شد و بيرون آمد. صدايم کرد و خواست وارد دفتر بشوم. وقتي وارد دفتر شدم همه ساکت بودند. فقط از راديوي پيرمرد اخبار پخش میشد. بعد از مدتي مرد موحنايي برگشت و به همکارش علامت داد. سپس دو برگ پيش رويمان گذاشتند تا پر کنيم. پس از اینکه برگها را پرکردیم و امضاء زديم، فهميديم که ديگر ميتوانيم به اتاق برويم. رضا غرولندکنان پيش افتاد و من هم پشت سرش به سمت اتاق رفتم. وارد که شديم اتاق را بههمريخته ديديم. رضا عصبي شد و گفت: «مادر فلانها» خواست برگردد که جلوش را گرفتم. گفتم: «من ميروم.» چيزي نگفت.
به دفتر که رسيدم ديدم دو مرد در حال بازجويي از دو فرد ديگر هستند. توي اتاق که برگشتم رضا داشت سيگار ميکشيد و راه میرفت و به زمین و زمان بد و بيراه میگفت. لابهلاي فحشهاش گفت که فردا برگرديم. افتادم روي تخت و نفهميدم کِي خوابم برد.
صبح که بيدار شدم، رضا کفش و کلاه کرده بود و سيگاري روي لبش دود میکرد. بلند شدم. گفت: «زود باش، پاشو برويم.»
براي گرفتن شناسنامهها به دفتر رفتيم. صاحب مسافرخانه آمده بود. از خيابان صداي تظاهرات میآمد. شناسنامهها را که گرفتيم رضا با اخم گفت: «صد سال سياه پایم را توی اين خرابشده نميگذارم.»
مرد که کمی پریشان به نظر میرسید، پرسيد: «براي چه؟»
گفتم: «هر که در اين مسافرخانه بخوابد زابهراه میشود؟»
پيرمرد مستخدم راهرو را جارو میکرد. نزديک ما که رسيد، گفت: «ديشب دو نفر ديگر را هم بيخواب کردند، آنها هم دانشجو بودند.»
از مسافرخانه که بيرون آمديم آفتاب بالا آمده بود. خيابان پر از جمعيت بود. مردم شعار میدادند و به سمت مرکز شهر حرکت میکردند. به رضا گفتم: «بريم کنار اسکله، چند تا عکس بگيريم.»
چيزي نگفت. براي يک تاکسي دست بلند کرد و خواست تا ما را به ترمينال ببرد.
برای تهیه این کتاب به فروشگاه کتاب سایت مراجعه کنید
یا به تلگرام زیر پیام بفرستید
