کاتبی را پرسیدند لذت تو در چیست؟

گفت در انشاء و افشاء

                         ابوحیان توحیدی

کُلفَت

کُلفَت

آن زن آمده بود تا در خانة پدری برای ما کار کند، اما انگار این­طور نشد؛ من و خواهرم، با پدر و مادرم دست به دست هم دادیم تا به کارهای او برسیم. او از همان روز اول گفت که پدر و مادر ما مثل پدر و مادر خودش هستند و برای آنها هر کاری که بتواند می­کند. راست هم می­گفت چون هر کاری توانست کرد. از اینکه پدرمان را بشوید احساس بدی نداشت و از اینکه دست او را بگیرد و کمک کند تا روزانه کمی راه برود ابایی نداشت. همچنین برای مادرمان. او دچار فراموشی شده و آن زن می­دانست که آدم­هایی از این دست بدقلق هستند و هر آدمی را عصبانی می ­کنند؛ اما برایش مهم نبود، چون او برایش حکم مادر خودش را داشت. می­گفت که از این آدم­ها بسیار دیده و سر کردن با آنها برایش سخت نیست. می ­گفت: «اگر هزار بار هم یک چیز را بپرسد، جواب می­ دهم.» راست می­ گفت؛ همة چیزهایی را که گفته بود انجام داد؛ اما نه تنها باری از روی دوش من و خواهرم برداشته نشد، بلکه روز به روز گرفتاری­مان بیشتر شد.

خواهرم او را می ­شناخت. آشنای یکی از آشناهایش بود. می­ دانست او آدم ندار و کم ­توانی­­ست و شنیده بود که نمازخوان و باخداست. هزار تا گرفتاری داشت که یکی از آنها بیکاری بود. برای همین دنبال کار می ­گشت و قول می ­داد که با جان و دل کار کند. اما نه سوادی داشت نه هنری. فقط کارِ خانه انجام می­داد؛ پخت ­و­ پز، روفت­ و ­روب و شست­و­شوی. این­طور کارها را بلد بود. همین شد که خواهرم با او صحبت کرد تا از پدر و مادرم مراقبت کند.

من به خواهرم گفتم: «نگو مراقب، ما کُلفَت می­ خواهیم.»

خواهرم گفت: «باشد.»

برای تهیه این کتاب ها به فروشگاه کتاب سایت مراجعه کنید

فروشگاه کتاب

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. market report گفت:

    516306 405634Oh my goodness! an outstanding write-up dude. Thanks a whole lot Even so Im experiencing difficulty with ur rss . Do not know why Struggle to register for it. Can there be any person locating identical rss problem? Anyone who knows kindly respond. Thnkx 563140

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *