کاتبی را پرسیدند لذت تو در چیست؟

گفت در انشاء و افشاء

                         ابوحیان توحیدی

همسر اول

همسر اول

همسر اول پدربزرگم، بانو فرخنده قره­گوزلو از اهالی روستای خلیفه­قشلاق بود. نام پدر فرخنده­خانم داداش­علی و نام مادرش صغری (گل قدم یا گل قزیم) است. از آنجایی که روستای خلیفه­قشلاق از روستاهای تابع بخش افشار شهرستان خدابنده است که پدران ما نیز در آنجا زندگی کرده­اند پدربزرگم در آن روستا نه تنها جوانی شناخته شده بود، بلکه خودش نیز بیشتر روستاییان را می­شناخت. او در یکی از سفرهای سالانه­ی خود به مناطق خسمه زنجان که برای جمع­آوری بهره­های مالکانه بود،  این دختر چشم­وابرو مشکیِ کمر باریک را می­بیند و از او خوشش می­آید. از خانواده­ی دختر خواستگاری می­کند. خانواده دختر می­پذیرند. پدربزرگم می­گوید: «من پس از ازدواج، همسرم را به­همراه خانواده‌ی آقای رحمت­الله­خان قراگوزلو (برادر همسر، 1280 تا 1366) به آن دژ بردم که پس از بازگشت به تهران در آن­جا بمانند تا مبادا تفنگداران جهانشاه­خان به روستا حمله کنند و به او آسیبی برسانند. آبادی‌های پیرامون این روستا اکثراً جزو املاک جهانشاه­خان محسوب می‌شد. املاک قراگوزلوها بیشتر در بخش مهربان، سردرود، کبودرآهنگ و درگزین واقع شده بودند. این دودمان، با سلسه‌ی قاجاریه بستگی سببی داشتند و جهانشاه خان نمی‌توانست به روستاهای آن‌ها دست درازی کند.»

پدر بزرگم همسرش را به­دست بردارزن می­سپارد و خود به تهران می­رود تا به کارهای سازمانی­اش بپرداز. اما وقتی برمی­گردد دیگر مجرد نیست. بلکه در همین فاصله با همسر دوم خود در تهران ازدواج کرده بود. وقتی به خلیفه قشلاق برمی­گردد تا جشن عروسی خود را با فرخنده­خانم قره­گوزلو برپا کند. می­گویند کسی خم به ابرو نیاورد و دم نزد. حسین­قلی­خان جشن باشکوهی برای فرزند خود برگزار می­کند. شنیده­ام که جشنی بزرگ برپا می­کنند به گونه­ای که تا هفت شبانه روز صدای ساز و دهل در روستا می­پیچد.

فرخنده قره­گوزلو در سال 1278 شمسی (روی سنگ مزار نوشته شده 1280) در خلیفه­قشلاق به دنیا آمد و اولین فرزند خود ایران بانو را در سال 1292 شمسی در همان روستا به دنیا آورد. پس با کمی حدس و گمان باید در حدود سال­های 1290 یا 1291 شمسی با پدربزرگم ازدواج کرده باشد. یعنی زمانی که پدربزرگم 28 سال داشته و او 12 یا 13 سال. هر چند بعید نیست اما کمی غریب به نظر می­رسد. مادربزرگم بردار کوچکتری داشته به نام رحمت­الله­خان که ما او را رحمت­دایی صدا می­کردیم. در شناسنامه­ی به­جا مانده از رحمت­دایی تاریخ تولد سال 1280 ثبت شده است. که در این صورت خواهری که از او بزرگتر است باید یکی­دو سال زودتر به دنیا آمده باشد. اگر سال تولد مادربزرگمان را 1278 در نظر بگیریم. اولین فرزندش را در چهارده سالگی به دنیا می­آورد که این اگر چه امروزه پذیرفتنی نیست اما احتمالش در آن سال­ها می باشد.

در سال 1296 شمسی زمانی که ایران بانو چهارساله بود کل خانواده از خلیفه قشلاق به خانه خیابان استخر تهران کوچ می­کنند. پدربزرگم بعد از اولین فرزرندش که دختر بود از این همسرش صاحب دو پسر دیگر می­شود. یکی به نام حسن که در نوزادی از روی ننو به زمین می­افتد و بینایی یکی از چشم­هایش را از دست می­دهد و کمی بعد در همان کودکی فوت می­کند (فوت او پس از تولد غلامعلی یعنی حدود سال 1299اتفاق افتاده) و دیگری حسین (هم سن بدرالملوک بوده یعنی متولد1305) که او در خانه خیابان استخر به دنیا می­آید و متاسفانه در سنین کودکی همان­جا توی حوض افتاده و خفه می­شود. در آن روزها حسینقلی­خان، پدر یدالله­خان که سکته کرده و از بیماری قلبی رنج می­برده در تهران در کنار خانواده بوده. او به ارتش زنگ می­زند و طلب کمک می­کند. کمی بعد چند نظامی به همراه یک پزشک می­آیند. کودک غریق را روی میزی می­گذارند و معاینه­اش می­کنند. اما کار از کار گذشته بوده. حسین نیز مانند بردار بزرگش چشم از جهان فرومی­بندد. آنها مرگ او را تایید می­کند

شنیده­ام که در ایام پدربزرگم برای ماموریت کاری به شمال کشور رفته بود و همه اعضاء خانه بیم آن را داشتند که در برگشت او از ماموریت چه جوابی بدهند.

فرزند چهارم این پیوند امیرتیمور (کشاورز) در 1/1/1313 در تهران  به دنیا آمد.

فرخنده خانم زنی مدیر و مدبر بوده و تا وقتی که زنده بود همواره مدیریت خانه و آشپزخانه با او بوده و دیگر همسران نیز هم به او احترام گذاشته و هم از او حرف شنوی داشتند. زنی قوی با قامتی متوسط که سیگار هم می­کشید. سواد مکتبی داشت. وقتی از خلیفه­قشلاق به تهران می­روند باز مدیریت خانه و آشپزخانه با او بوده و سپس وقتی به کهلا رفته و در قلعه ساکن می­شوند باز او بوده که مسئولیت خانه را به عهده داشته. او همچنین در غیاب شوهرش مسئولیت کارهای بیرون از خانه را نیز می­پذیرفت.

فرخنده خانم در هشتم مرداد ماه سال 1321 شمسی در روستای کهلا چشم از جهان فرو می بندد و در گورستان همان روستا دفن می­شود.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *