کاتبی را پرسیدند لذت تو در چیست؟

گفت در انشاء و افشاء

                         ابوحیان توحیدی

هـواکـش

هـواکـش

در که باز شد گفت: «هیس» و انگشت برد جلو لب. مرد سر تکان داد و خیره نگاه کرد. زن هنوز انگشت جلو لب نگه داشته بود. مرد تو آمد و ایستاد. در بسته شد. زن به آشپزخانه رفت. مرد پشت سرش راه افتاد. زن درِ آشپزخانه را بست و پشت به آن ایستاد. دست­هایش را در هم گره کرد.

مرد پرسید: «چه خبره؟»

زن لب چروکاند و نگاه از نگاه مرد برگرفت. غمگین بود. مرد باز پرسید: «چی شده؟»

زن گفت که چیزی نیست و سکوت کرد. یکی از دست­هایش را ستون چانه کرد و به مرد خیره شد. پرسید: «چیزی می­خوری؟»

مرد سر تا پای زن را برانداز کرد؛ شلوار مشکی چسبان با تاپ لیمویی. آستین­هایش را بالا زد. گفت که چیزی نمی­خورد. خیره به زن رفت سوی ظرفشویی.

زن گفت: «دستات رو اونجا نشور.»

مرد شیر آب را باز کرد.

زن گفت: «امشب باید زود بری.» و پشت از در کند و پیش آمد.

زن گفت: «اونجا نشور.»

برای تهیه این کتاب ها به فروشگاه کتاب سایت مراجعه کنید

فروشگاه کتاب

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *