کاتبی را پرسیدند لذت تو در چیست؟

گفت در انشاء و افشاء

                         ابوحیان توحیدی

ابرهای کوچک

ابرهای کوچک

همین­ طور به آسمان نگاه می ­کردیم و چشم می­ گرداندیم تا باز یکی دیگر پیدا شود. بهاری بود که تهران را بسته بودند به موشک. همه ریخته بودند کرج. در کوچه بازی می ­کردیم؛ از سر و کول هم بالا می ­رفتیم. یکی می ­زد زیر توپ و دیگران هورا کشان می­ دویدند. اگر گل می­ شد، صدامان کوچه را می ­گرفت. اما دلمان گیر چیز دیگری بود؛ چیزی در آسمان که لابه ­لای همین دویدن ­ها و خندیدن­ ها، یک ­آن به چشم یکی­ مان می­ آمد. همان یک نفر داد می­ زد. به او نگاه می ­کردیم و رد نگاهش را پی می ­گرفتیم تا سینة آسمان. همان جا بود؛ همچون تکه ­ای ابر کوچک. نگاهمان به آسمان بود و خنده ­کنان، با صدای بلند می­ شمردیم؛ یک، دو، سه، چهار،…، …، بیست، سی، چهل،…،…، ذوق می­ کردیم. به چهل و چهار، چهل و پنج که می ­رسیدیم زیر پایمان می ­لرزید. جیغ می­ زدیم و فریاد می کشیدیم. بعد به هم نگاه می ­کردیم  و دوباره شروع می ­کردیم به بالا رفتن از سر و کول هم. باز یکی می­ زد زیر توپ و دیگران دنبالش می­ دویدند و همین­ طور که سرمان به بازی گرم بود، چشم می­ چرخاندیم تا در آسمان چیزی پیدا کنیم؛ چیزی که دلمان گیرش بود و زیر پایمان را می ­لرزاند.

برای تهیه این کتاب ها به فروشگاه کتاب سایت مراجعه کنید

فروشگاه کتاب

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *