داستان خيشخانه بيهقي

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

خيشخانه*

و از بيداری و حزم1 و احتياط اين پادشاه محتشم2، رَضِیَ الله عَنه، يکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات می بود و پنهان از پدر شراب می خورد، پوشيده از ريحانِ خادم فرودِ سرای3 خلوتها می کرد و مطربان می داشت مرد و زن که ايشان را از راههای نبهره4 نزديک وی بردندی.

در کوشکِ باغِ عدنانیِ فرمود تا خانه يی بر آوردند5 خواب قيلوله6 را و آن را مُزَمِّلها7 ساختند و خيشها8 آويختند، چنانکه آب از حوض روان شدی بطلسم9و بر بام خانه شدی و در مُزَمِّلها بگشتی و خيشها را تر کردی. و اين خانه را از سقف تا به پای زمين صورت کردند10؛ صورتهای الفيه11، از انواع گرد آمدن مردان با زنان، همه برهنه، چنانکه جمله آن کتاب را صورت و حکايت و سخن نقش کردند. و بيرون اين12، صورتها نگاشتند فراخور اين صورتها. و امير به وقت قيلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی. و جوانان را شرط13 است چنين و مانند اين بکنند.

« و امير محمود هر چند مشرفی14 داشت که با اين فرزندش بودی پيوسته، تا بيرون بودی با نديمان، و انفاسش15 می شمردی و اِنها16 می کردی. مقرّر17 بود که آن مشرف در خلوت جايها نرسيدی. پس پوشيده بر وی مشرفها داشت از مردم، چون غلام و فراش و پيرزنان و مطربان و جز ايشان، که بر آنچه واقف گشتندی، بازنمودندی تا از احوال اين فرزند هيچ چيز بر وی پوشيده نماندی. و پيوسته او را به نامه ها ماليدی18 و پندها می دادی که ولی عهدش بود و دانست که تخت مُلک او را خواهد بود. و چنانکه پدر وی بر وی جاسوسان داشت پوشيده، وی نيز بر پدر داشت هم از اين طبقه که هر چه رفتی، بازنمودندی. و يکی از ايشان نوشتگين خاصه خادم19 بود که هيچ خدمتکار به امير محمود از وی نزديکتر نبود، و حرۀ ختلی، عمّتش خود سوختۀ20 او بود.

« پس خبرِ اين خانۀ به صورت الفيه سخت پوشيده به امير محمود نوشتند و نشان بداند که چون از سرایِ عدنانی بگذشته آيد، باغی است بزرگ، بر دست راست اين باغ حوضی است بزرگ، و بر کرانِ حوض از چپ اين خانه است و شب و روز برو دو قفل باشد زير و زبر و آن وقت گشايند که امير مسعود به خواب آنجا رود؛ و کليدها به دست خادمی است که او را بشارت گويند.

و امير محمود چون بر اين حال واقف گشت وقتِ قيلوله به خرگاه آمد و اين سخن با نوشتگين خاصه خادم بگفت و مثال داد که فلان خيلتاش21 را ـ که تازنده يی بود از تازندگان که همتا نداشت ـ بگوی تا ساخته آيد که برای مهمّی او را به جايی فرستاده آيد، تا به زودی برود و حال اين خانه بداند، و نبايد که هيچ کس برين حال واقف گردد. نوشتگين گفت: فرمانبردارم. و امير و وی بوثاقِ22ِ خويش آمد و سواری از ديو سوارانِ23 خويش نامزد کرد با سه اسب خيارۀ24 خويش و با وی بنهاد25 که به شش روز و شش شب و نيم روز به هرات رود نزديکِ امير مسعود سخت پوشيده. و به خطِِّ خويش ملطّفه ای نبشت به امير مسعود و اين حالها بازنمود و گفت « پس ازين سوارِ من خيلتاشِ سلطانی خواهد رسيد تا آن خانه را ببيند، پس ار رسيدن اين سوار به يک روز و نيم، چنانکه از کس باک ندارد و يکسر تا آن خانه می رود و قفلها بشکند26. امير اين کار سخت زود گيرد، چنانکه صواب بيند.» و آن ديو سوار اندروقت27 تازان برفت. و پس کس فرستاد و آن خيلتاش را که فرمان بود، بخواند. وی ساخته بيامد. امير محمود ميان دو نماز از خواب برخاست و نمازِ پيشين بکرد و فارغ شد، نوشتگين را بخواند28 و گفت:خيلتاش آمد؟ گفت: آمد، به وثاق نشسته است. گفت:دويت29 و کاغذ بيار. نوشتگين بياورد و امير به خطّّ خويش گشاد نامه يی30 نبشت برين جمله:«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، محمود بن سبکتگين را فرمان چنان است اين خيلتاش را به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسيد يکسر تا سرای پسرم مسعود شود و از کس باک ندارد و شمشير برکشد و هر کس که وی را از رفتن بازدارد، گردن وی بزند، و همچنان به سرای فرود رود و سوی پسرم ننگرد و از سرای عدنانی31 به باغ فرود رود، و بر دست راست باغ حوضی است و برکران آن خانه يی32 بر چپ، درون آن خانه رود و ديوارهای آن را نيکو نگاه کند تا بر چه جمله است و در آن خانه چه بيند و در وقت بازگردد، چنانکه با کس سخن نگويد و به سوی غزنين بازگردد. و سبيل قتلغ تگين33 حاجبِ بهشتی آن است که برين فرمان کار کند، اگر جانش بکارست34 و اگر مَحابايی35 کند، جانش برفت؛ و هر ياری که خيلتاش را ببايد داد، بدهد تا به موقع رضا باشد، بِمَشِيّهِ الّلهِ وَ عَونِه وَالسَّلام36».

«اين نامه چون نبشته آمد خيلتاش را بخواند و آن گشاد نامه را مهر کرد و به وی داد و گفت:چنان بايد که به هشت روز به هرات روی و چنين و چنان کنی و همه حالهای شرح کرده معلوم کنی و اين حديث را پوشيده داری. خيلتاش زمين بوسه داد و گفت:فرمانبردارم و بازگشت. امير نوشتگينِ خاصه را گفت:اسبی نيک رو37 از آخور خيلتاش را بايد داد و پنج هزار درم. نوشتگين بيرون آمد و در دادن اسب و سيم و به گزين کردن اسب روزگاری کشيد، و روز را می بسوخت38 تا نماز شان را راست کرده بودند و به خيلتاش دادند و وی برفت تازان.

و آن ديو سوار نوشتگين، چنانکه با وی نهاده بود، به هرات رسيد، و امير مسعود بر ملطّفه واقف گشت و مثال داد تا سوار را جايی فرود آوردند، و در ساعت فرمود که تا گچگران39 را بخواندند و آن خانه سپيد کردند و مهره40 زدند  که گویی هرگز بر آن دیوارها نقش نبوده است، و جامه41 افکندند و راست کردند و قفل برنهادند و کس ندانست که حال چيست.

«و بر اثرِ42 اين ديو سوار خيلتاش در رسيد روز هشتم چاشتگاهِ فراخ43 و امير مسعود در صفّۀ44 سرایِ عدنانی نشسته بود با نديمان. و حاجب قتلغ تگينِ بهشتی بر درگاه نشسته بود با ديگر حُجّاب45 و حشم و مرتبه داران. و خيلتاش در رسيد، از اسب فرود آمد و شمشير برکشيد و دبّوس46 درکش گرفت و اسب بگذاشت47. و در وقت قتلغ تگین بر پای خاست و گفت چِست؟ خیلتاش پاسخ نداد و گشاد نامه بدو داد و به سرای فرود رفت. قتلغ]تگین[ گشادنامه را بخواند و به امیر مسعود داد و گفت: چه باید کرد؟ امیر گفت: هر فرمانی که هست بجای باید آورد. و هزاهز48 در سرای افتاد. و خیلتاش می رفت تا بدر آن خانه و دبّوس در نهاد و هر دو قفل بشکست و درِخانه باز و در رفت، خانه یی دید سپید، پاکیزه مهره زده49 و جامه افکنده. بیرون آمد و پیش امیر مسعود زمین بوسه داد و گفت:بندگان را از فرمانبرداری چاره نیست، و این بی ادبی بنده به فرمانِ سلطان محمود، و فرمان چنان است که در ساعت که این خانه بدیده باشم، بازگردم، اکنون رفتم. امیر مسعود گفت:تو بوقت آمدی و فرمانِ خداوند سلطان پدر را بجای آوردی، اکنون به فرمان ما یک روز بباش، که باشد که به غلط خانه نشان داده باشند. تا همه سرایها و خانها به تو نمایند. گفت:فرمان بردارم، هر چند بنده را یان مثال نداده اند. و امیر برنشست و بدو فرسنگی باغی است که بیلاب50 گویند، جایی حصین که وی را و قوم را آنجا بودی، و فرمود تا مردم سرایها جمله آنجا رفتند، و خالی کردند، و حرم و غلامان برفتند. و پس خیلتاش را قتلغ تگینِ بهشتی و مشرف و صاحب برید51 گردِ همه سرایها برآوردند و یک یک جای بدو نمودند تا جمله بدید و مقّرر گشت که هیچ خانه نیست بر آن جمله که اِنها کرده بودند. پس نامه ها نبشتند بر صورتِ این حال، و خیلتاش را ده هزار درم دادند و بازگردانیدند، و امیر مسعود، رَضِیَ اللّه عَنه، به شهر بازآمد. و چون خیلتاش بغزنین رسید و آنچه رفته بود، بتمامی بازگفت و نامه ها نیز بخوانده آمد. امیر محمود گفت، رَحمَة اللّهِ عَلَیه، «برین فرزندِ من دروغها بسیار میگویند.» و دیگر آن جست و جویها فرا برید52.

پی نوشتها

* - داستان خیشخانه از کتاب تاریخ بیهقی؛ تصنیف خواجه ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی دبیر، بکوشش دکتر خلیل خطیب رهبر، انتشارات مهتاب، چاپ چهارم، جلد اول، ص 172

1- دور اندیشی، 2- با حشمت، 3- بن سرای و پایین خانه، 4- پوشیده و نهانی، 5- ساختند یا بنا کردند، 6- خفتن در نیمروز و پیش از ظهر، 7- شیر آب، 8- پرده ای از کتان که به میان خانه درآویزند . برای باد زدن به حرکت درآرند تا خانه خنک شود، 9- علم تدابیر و حیله ها که به مدد آن می توان کارهای شگفت انجام داد، 10- نقش و نگار کردند،11- آلت تناسل و اشکال عجیب از جماع مرد و زن، 12- به استثنای این، 13- رسم و شیوه، 14- جاسوس و مفتش، 15- جمع نفس به معنای دم، 16- خبر دادن، 17- معلوم و محقق و روشن، 18- گوشمال می داد، 19- پیشخدمت ویژه، 20- عمه مسعود شیفته و فریفته او بود، 21- فرّاش، 22- اتاق، 23- سوار سبک پوی و تندرو، 24- برگزیده، 25- قرار داد، 26- می شکند، 27- بی درنگ، 28- احضار کرد، 29- دوات یا مرکب دان، 30- نامه و حکم سرگشاده. اعتبارنامه، 31- کوشک باغ عدنانی، 32- اتاق یا سرا، 33- راه و روش قتلغ تگین، 34- ضرور و بایسته و لازم، 35- فرو گذاشت، 36- به خواست و یاری خدا، 37- خوشرفتار یا راه وار، 38- وقت می گذراند و تعلل می کرد، 39- گچکار، 40- ماله، 41- فرش یا گستردنی، 42- در پی. به دنبال، 43- نزدیک ظهر، 44- ایوان سقف دار و به معنای پیش دالان، 45- حاجبان، 46- گرز آهنی، 47-  رها کرد، 48- سر و صدا، غوغا، پریشانی و آشفتگی، 49-  پرداخت و صیقل شده، 50-  پیل آب؛ چشمه آب بزرگی که در آن باغ جاری بوده، 51- منصبی به مانند ریاست پست امروز، 52- به پایان رساند.

 

ارسال نظر


کد امنیتی
بارگزاری مجدد

کتابهای من

چند عکس - کنار اسکله

چند عکس - کنار اسکله


آن مرد در باران آمد

آن مرد در باران آمد


آدم ها و دودکش ها

آدم ها و دودکش ها


باز هم پیش من بیایید

باز هم پیش من بیایید


اگر جنگی هم نباشد

اگر جنگی هم نباشد


دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم

دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم


چه کسی پشت مرا می خارد ؟

چه کسی پشت مرا می خارد ؟


---------------------------------

برای تهیه این کتابها به تلگرام amirrezabigdeli@ و arbigdeli@ همچنین اینستا amirreza.bigdeli@ پیام بدهید..

---------------------------------

ما 13 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

«اين خانه را بر زيستن ايمن» بديدم

با توجه به مشكلات زمانبر و فرسايشي موجود بر سر نشر و چاپ كتاب؛ از مميزي گرفته تا سياستهاي اجرايي ناشران و پخش كنندگان كتاب و همچنين كمبود نشريات حرفه¬اي داستان نويسي من تصميم گرفته¬ام داستانهاي خودم را – چاپ شده و چاپ نشده – تا آنجايي كه ملاحظات حرفه¬اي و حقوقي اجازه بدهد از طريق اين سايت در اختيار دوستداران داستان كوتاه فارسي در سراسر جهان قرار بدهم. از خوانندگاني كه داستانهاي من برايشان لذت بخش است مي-خواهم كه خيشخانه و داستانهاي مورد پسندشان را به ديگران معرفي كنند.
با تشكر امير رضا بيگدلي

به خيشخانه خوش آمديد