سفته باز

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

اين داستان در بخش داستان كوتاه جشنواره تيرگان تورنتو در سال 2015 رتبه دوم را كسب كرد

 

ســفـتـه بــــاز

                                                                                              

كارم كه تمام­مي­ شود زيپ شلوارم را بالا­مي ­كشم و بيرون­­مي ­آيم. روبه ­روی روشويي يك ميز گذاشته­ اند براي نمونه ­ها. قوطي را روي آن مي ­گذارم و وارد سالن مي­ شوم. سالن شلوغ است. يك مشت آدم مريض دفترچه ­به ­دست منتظرند تا شماره­ هايشان خوانده­شود. نگاهي به رسيد آزمايش مي ­اندازم و از آزمايشگاه مي­زنم بيرون. بايد سه روز ديگر براي گرفتن جواب به اینجا بيايم.

همين كه توي تاكسي مي­ نشينم گوشي­ ام را روشن ­مي ­كنم. پيامك ها پشت ­سر­هم مي رسند؛ از طلا­آنلاين و مثقال و د وقرون ­دات ­كام: طلا كشيده بالا. زنگ ­مي ­زنم به كاسبهاي سبزه­ميدان. مي­ گويندكه بخاطر دلار است. زنگ­ مي ­زنم به بچه­ هاي منوچهري. مي­ گويند كه قيمت جهش داشته. مي­ گويند كه عجب عصر پنجشنبه­ اي شده­ است. كسي دلش نمي­ آيد تعطيل كند. قيمت دلار از امروز صبح برگشته رو به بالا و حسابي پر زور است. تلفني يك بسته مي­ خرم. دل توي دلم نيست كه بروم سر منوچهری؛ اما نمي­ توانم؛ قرار است برویم خانة «سودی جون». او هم كمتر از طلا نيست؛ اما بدون آن شوهر گاوش. سمانه پيامك فرستاده كه «كجايي؟» جواب مي ­دهم كه «در راهم». دوباره مي­ پرسد: «چطور بود؟» تازه همين الانآزمايش داده ­ام؛ اما مي ­دانم چطور بود.

صدباري هست كه اين آزمايش را داده ­ام؛ از همان روز اول تا همين امروز؛ از اين آزمايشگاه به آن آزمايشگاه؛ از اين درمانگاه به آن درمانگاه؛ از اين دكتر به آن يكی دکتر. دار و ندارم را يا ريخته­ ام توي قوطي ­هاي بي­رنگ و رنگارنگِ سفيد و صورتي و آبي يا ريخته ­ام توي جيب اين دكترهاي مرد و نامرد. سمانه دوباره پيامك مي­ فرستد كه «يك­ راست بیا خانه ببینم چه‌کار کردی.»

راستش هیچ ­کاری نمی­ توانم بکنم. نطفه ­هایم به­ دردخور نيستند؛ هم تعدادشان كم است هم تنبل هستند. با آنها نمي ­شود كاري­ كرد. اما از طرفي چندان حساب‌کتابی هم ندارد. بعضي ­ها با بدتر از اين­ها هم بچه ساخته­ اند. اين را همين دكترها مي­ گويند. دلشان نمي­ آيد ما را به امان خدا رها كنند.

البته خودمان هم مرض داريم. با اينكه مي ­دانيم اجاقمان كور است، براي پيداكردن دكتر اين ­در آن ­در مي ­زنيم تا آدرسي بگيريم و برويم خدمتشان. آنها هم خدمت ما می ­رسند. اول دستمالي مي­كنند و بعد ماستمالي. چندتا آزمایش می­ نویسند. وقتي جواب آزمايش­ها را مي ­بينند از سابقة درمانمان ­مي­ پرسند. بعد سرتكان مي ­دهند و با چند هاي­ هاي و كمي افسوس­ براي از دست­دادن فرصت، از كم ­كاري همكارهاي قبلي ­شان گلايه مي­ كنند. گوز­پيچ­ كه مي ­شويم يك­راست مي­روند سر اصل مطلب و دست ­به ­كار می ­شوند. وقتي كارشان تمام مي­ شود تازه مي­ فهمند كه كار از كار گذشته ­است. بايد زودتر در فكر اين مي ­بوديم. حالا ماستمالي را شروع­ مي ­كنند. اين است كه دماغ‌سوخته مي ­شويم و بي ­خيال قضيه؛ اما مدتي كه مي ­گذرد باز جاي خالي بچه خودش را نشان ­مي ­دهد و روز از نو و روزي از نو.

گوشی­ ام زنگ می­ خورد. خود سمانه است. مي­ گويد: «برايت پيامك فرستادم»

مي­ گويم: «نديدمش.»

مي­ گويد: «بيا ببينم چه كار بايد بكنيم.» و خداحافظ.

معلوم است چه كار بايد بكنيم. سرمان را بيندازيم پايين و به كارهايمان برسيم. دكترها مي ­گويند: «حساب كتاب درستي ندارد.» و ما تا مي ­توانیم بايد از سروکول هم بالا برویم. اين­ را از یک دکتر پیرخرفت شنيدم؛ آن هم درست وقتي كه براي اولين ­بار به آزمايشگاه رفته ­بودم تا جواب آزمايشم را بگيرم.

دکتر آزمايشگاه بود و اگر بیماری را می ­دید با او چند كلمه­ اي دربارة جواب آزمايشش حرف­ می ­زد. كنار ميزش كه رسيدم گفت: «پس شماييد؟» با اين «پس شماييد؟» گفتنش حسابي ترسانده­بودم و با اينكه هنوز نمي­ دانستم جريان از چه قرار است، احساس شرمندگي كرده ­بودم كه من، خودم هستم. برگة آزمايش را امضاءكرد و كمي به­ آن خيره­ ماند. وقتي سرش را به اين­ سو و آن سو تكان داد، من ديگر سرم را انداختم پايين تا اينكه گفت: «خوب نيست.» براي لحظه ­اي سرم را بلندكردم و دوباره پايين ­انداختم. اول پرسيد چند سال است كه ازدواج كرده­ ايم؛ بعد، از سن‌وسالمان پرسيد. كمي مكث­ كرد. خيالم راحت شد كه حرفهايش تمام شده­ است. اما تا سرم را بالا ­گرفتم و نگاهش­ كردم دوباره شروع كرد به شرمنده ­كردن؛ آن هم با صداي کلفتی که داشت؛ از نزديكي­‌کردن مان پرسيد، كه هر شب است يا يك شب در ميان و يا هفته ­اي يك شب و يا اينكه پشت­ به ­پشت مي ­خوابيم و يا سرو ته، و هرت ­هرت خنديد. پيرمرد خرفت خجالت هم نمي ­كشيد با آن سن‌وسالش. اگر كس ديگري آنجا نبود  چنان كاري با او مي­ كردم تا بفهمد اين سمبه چقدر پرزور است. همین­طور خيره به من ماند تا جوابی بگیرد. حرفي براي گفتن نداشتم. احساس كردم تمام آدمهايي كه در آزمايشگاه نشسته­ اند فهميدند كه من چند­مرده حلّاجم. برگة جواب آزمايش را به سمتم درازكرد و از من خواست آن را به دكترم نشان­ بدهم و اضافه ­كرد: «يك‌شب‌درميان يا دوشب‌درميان». برگه را گرفتم و سربه­ زير از آزمايشگاه زدم ­بیرون.

به خانه كه مي ­رسم سمانه تازه از زير دوش بيرون ­­آمده­. روي تخت نشسته و دارد خودش را خشك­ مي ­كند. رو به پنجره است. كمي سرش را به عقب برمي­ گرداند تا چشمش به من بیفتد. مي ­خندد و می ­گوید: «چطور بود؟» و دوباره از من رومي­ گرداند. هميشه لبخند دارد. با كلاه حوله سرش را خشك­ مي­ كند.

مي­ گويم: «زياد بود.»

دوباره سرش را به عقب برمي­ گرداند. اين بار خودش را هم كمي مي­ چرخاند. انگشت شصت و اشاره­ ام را باز مي ­كنم و مي ­گويم: «اين هوا.»  

باز مي ­خندد. «پس خوب بود.»

«خوب خوب.»

بلند مي ­شود و رو به ‌من مي ­ايستد. بند حوله ­اش باز مي ­شود. مي­ گويد: «دو شب شد یا سه شب؟»

چيزي نمي­ گويم.

يكي از پاهايش را مي­ گذارد روي تخت و شروع­ مي ­كند به خشك كردن آن.

 مي­ گويد: «اين قرص­هاي آخری معرکه است.»

چيزي نمي ­گويم؛ فقط نگاهش مي­ كنم.

باز مي ­گويد: «سه شب مي ­شود.»

حساب دستش است. اين بار كه به من خيره ­مي ­شود مي ­پرسد: «به چه نگاه مي ­كني؟» و باز مي ­خندد.

به او نگاه­ مي ­كنم كه حالا آن يكي پايش را گذاشته روي تخت و دارد خشك­ مي ­كند.

مي ­گويد: «چه شده؟» و مي ­خواهد زود بروم حمام و خودم را براي رفتن به خانة خواهرش آماده­كنم. همين «سودي جون» را مي ­گويد.

روزهاي اولي كه تازه فهميده بودم نمي­ توانيم بچه ­دار بشويم خجالت مي­ كشيدم و از اين‌وآن پنهانش مي ­كردم؛ اما حالا نه. حالا كه مي­ دانم صددرصد بچه ­دار نمي ­شويم و بچه­ دار نشدن­مان نَقل هر مجلس و محفل خانوادگي شده­ است هيچ ناراحت نيستم. دست­كم من با آن كنار آمده­ ام. اما سمانه بچه دوست­ دارد و دلش مي­ خواهد مادر بشود. او هم دوست دارد مانند همين خواهر بزرگش دو سه­ تا بچة قد و نيم ­قد داشته ­باشد و با آنها سرگرم شود. خواهرش سودابه چند بچه به ­دنيا آورده و چندتا هم درنطفه خفه ­كرده.سمانه مي ­گويد: «سودی آب هم بخورد باردار مي­ شود.»

راستش سودابه ­اي كه من مي ­شناسم آدم از كنارش ردشود باردار مي ­شود، چه برسد به خوردن آب يا چيز ديگر. اما سمانه اگر صبح تا شب  غصه  هم بخورد باز فايده­ اي ندارد؛ چون تقصير من است؛ تقصير من. براي همين از من خواسته تا برای دوا و درمان با او همراهي ­كنم و هر چه مي­گويد انجام­ بدهم. من هم همين كار را مي ­كنم. هر چه بگويد مي ­كنم و هر جا كه بخواهد مي ­روم. گاهي در اين راه به بيراهه هم رفته­ ام. يك­ روز كه از آزمايشگاه به خانه برگشتم، وقتي سمانه از من پرسيد كه براي بيرون كشاندن نمونه به چه كسي فكر مي­ كنم، فهميدم چقدر زده ­ام به خاكي. حسابي خشكم زد. هيچ­وقت فكر نمي­ كردم كه بايد جواب اين كارهايم را پس ­بدهم.

گفت: «بايد خيلي طبيعي باشد.»

من هم همين نگراني را داشتم. گفتم: «به خودم و خودت.» در صورتي كه اين­طور نبود.

وقتي در این آزمایشگاه يا آن يكي مي ­خواستم اين قوطي­ هاي ­رنگارنگ را پركنم به آدمهاي زيادي ­فكر کرده­ ام. زنهاي زيادي آمده­ اند و رفته ­اند. با خود سمانه شروع ­شد؛ اما كم ­كم پاي زن­هاي ديگري به ميان كشيده ­شد. اولين كسي كه پایش باز شد معلم كلاس اول ابتدايي ­ام بود. موهاي فر و قد کشیده و بلندی داشت. کفش پاشنه­ بلند هم پامي ­كرد. بعد از او نوبت زنهاي ديگر شد. دور يا نزديك، فرقي نمی ­کرد. سايه ­اي كم­رنگ از هركدامشان براي لحظه­ ای كوتاه يا بلند مي­ آمد و مي­ رفت و جای خودش را به كَس دیگری می­ داد تا اینکه كم ­كم همة آنها جاي خودشان را به زنی دادند كه هم لوند است هم بانمك. همين خواهرزنم را مي­ گويم.

يك روز برايم پيامك فرستاد: «اگر مي­ خواهيد در بازار سهام خريد­­كنيد، يادتان باشد سهام لباس زیر زنانه نخريد چون به ­راحتي پايين ­مي ­آيد.» پيامك به­ جايي بود. مي ­دانست خريد و فروش سهام مي­ كنم. من هم فوري برايش فرستادم:­«اما جنس مردانه اين طور نيست؛ به ­راحتی بالا مي­ رود.» جوابش آمد كه «­خريدارم. چه كار كنم؟» ديگر كارش را كرده بود. پايش به ميان كشيده­ شده­بود. ديگر فقط من بودم و سودي جون؛ يك آتش­پارة درست و حسابي.

از حمام كه بيرون مي ­آيم چشمم مي ­افتد به سمانه كه هنوز روبه ­روي آينه ايستاده و براي رفتن به خانة خواهرش آماده ­مي ­شود. مي ­روم كنارش و در آينه نگاهش ­مي ­كنم. دارد با ابروهايش وَرمي­رود. برايم لبخند­ مي­ زند و مي ­پرسد: «زياد بود؟» خوشحال است. زبانش را روي لبهایش بازي­ مي ­دهد. دستم را روي شانه ­اش مي ­گذارم. از كارش دست می ­کشد و همان­طور که در آینه به من خيره ­است سرش را روي دستم خم ­­مي­كند. اين عادت هميشگي­ اش است.

می­ گوید: «اگر بچه به دنیا می ­آمد راحت می ­شدیم.»

لب ورمی­ چینم و شانه بالا­می ­اندازم.

می­ گوید: «همة حواسمان به بچه است.»

راست می ­گوید؛ آن هم بچه ­ای که نیست.

دستم را از روي شانه­ اش پس ­مي ­كشم و شروع می ­کنم به خشک ­کردن خودم. مي ­روم كنار پنجره و به بيرون نگاه ­مي ­كنم.

سمانه مي­ گوید: «امشب چه مي­ پوشي؟»

از پنجره كه رو برمي­ گردانم، سرگرم آرایشش شده­ است.

مي­ گويم: «پيراهن يقه ­دار قرمز با شلوار جين مشكي.»

مي­ گويد: «آقای گاوباز، می ­خواهی به جنگ گاو بروی؟»

مي ­خندم. مي ­گويم: «شايد.» شانه بالا می ­اندازم و به آن يكي اتاق مي ­روم تا لباس بپوشم.

راستش من گاوباز نيستم؛ سفته­ بازم. هرچند در کارم گاهي گاوبازي هم درمي ­آورم؛ اما كارم سفته‌بازی ­ست. خریدوفروش مي­ كنم. دلال نيستم. اول مي ­خرم، بعد مي ­فروشم؛ آن هم نه هر چيز؛ فقط طلا و ارز و سهام. صبح مي ­خرم، عصر مي­ فروشم. امروز مي ­خرم، فردا مي ­فروشم. گاهي هم بيشتر نگه­ مي ­دارم. گاهي هم کنار می ­ایستم و فقط تماشا مي ­كنم تا وقتش برسد. وقتش زماني ­ست كه بازار حسابی بكشد پايين. وقتی کشید پایین من كارم را شروع ­می ­کنم. هر چه پرزورتر بهتر. تا مي­ توانم مي ­خرم و صبر می ­کنم تا قیمتها برود بالا. لابه ­لای همين بالاوپایین شدن­هاست که حظش را مي ­برم. پايين مي ­خرم تا بالا مي ­فروشم.

اما اگر سمانه گاوباز صدايم مي ­كند براي اين است كه با شوهر سودابه كَل ­كَل دارم. شوهرش مثل گاو است. حيف از اين لعبتي كه گير او افتاده. كَل ­كَل كردنم به خاطر سودابه نيست. او كه كوفتش بشود؛ اما از خودش خوشم نمي­ آيد؛ وگرنه من و سودابه سر و سرّي با هم نداريم؛ فقط شوخي ­ست. از آن پيامكها هم هيچ حرفي نزديم. اما از آن روز خواسته یا ناخواسته خودش را چسبانده ­است به من؛ چه وقتی در منوچهري دلار خريد و فروش می ­کنم و چه وقتی در سبزه­ميدان پي سكه می­ گردم و چه وقتی در این و آن آزمایشگاه نمونه بیرون می ­کشم، او را هميشه كنار خودم مي ­بينم. مي ­خواهم نشانش بدهم چه‌طور و چه ­وقت بايد شروع ­كرد و چه‌طور و چه­وقت بايد کنار كشید؛ همان­ طور كه به اين دكتر و يا آن يكي بايد نشان بدهم اين دم  و دستگاه در چه حالي ­ست.

اما اينجا سمانه هم بي ­تقصير نيست. خودش خواسته كه همراهي ­اش كنم؛ من هم تا تهش رفتم؛ حالا هم هر كجا كه او بگويد مي ­روم و هر كاري كه او بخواهد مي ­كنم. ديگر آن تازه ­داماد خجالتي نيستم؛ كهنه ­كار شده ­ام. با نسخه يا بدون نسخه به آزمايشگاه مي ­روم و سرم را بالا گرفته، به هر كسي كه پشت پيشخوان پذيرش ايستاده­ باشد مي­ گويم كه آمده ­ام تا آزمايش نطفه بدهم. يك قوطي خالي مي­ گيرم، کمی بعد پركرده، پسش مي­ دهم؛ بعد با جواب همان آزمايش پيش اين يا آن دكتر می ­روم و قبل از آنکه بخواهد چیزی بگوید شلوارم را پایين ­كشيده، هر چه را بخواهد نشانش می­ دهم و می­ گویم که بچه­ دار نمي ­شوم. همين­ طور زل مي ­زنم به چشمهايش و برايم فرقي ندارد كه او مرد باشد يا زن، پير باشد يا جوان. سمانه بچه مي ­خواهد و بچه هم دردسر دارد و دردسرهایش خیلی پیش از آن­كه نطف ه­اش بخواهد­ بسته ­شود، شروع مي ­شود.

آماده كه مي ­شويم از خانه مي ­زنيم بيرون. بعدازظهرهاي پنجشنبه تهران غلغله مي ­شود و تا خانة خواهر سمانه گاهي يكي‌دو ساعت هم طول مي ­كشد. به چراغ قرمز كه نزديك مي ­شوم سرعتم را كم مي­ كنم. سمانه مي ­پرسد: «چند روز ديگر جواب آزمايش را مي ­گيري؟»

مي­ گويم: «سه روز.» كمي خوشحال مي­ شود. هنوز اميدوار است. از اولین سالي كه دوا و درمان را شروع ­كرديم تا امسال ده‌دوازده سالي مي­ گذرد. هر جا دكتر خوبي بوده رفته ­ايم سراغش و هر­چه گفته گوش ­داده ­ایم و هر بلايي سرمان آورده خم به ابرو نياورده ­ايم؛ اما فايده‌اي نداشته. از دست هيچ‌كدامشان كاري برنيامده ­است. نه آن قالب­هاي يخي كه سه ماه، روزي دوبار روي دم‌ودستگاهم گذاشته ­ام توانسته­ كاري بكند و نه عمل جراحي و قيچي و چاقو. نطفه­ هاي من خيلي كم هستند و همين ­ها هم يا درب‌وداغان هستند يا كج‌وكوله، و اگر چند نطفة سالم هم لابه ­لايشان پيدا­شود بسيار تنبل هستند؛ نه تنها جهش ندارند بلكه نمي­ توانند تكاني به خودشان بدهند تا به يك تخمكي چيزي برسند؛ همين. اما سمانه اين بار امید به خدا بسته ­است. قرص­هايي كه دكتر جدیدمان داده هم معجزه می ­کند؛ هم ميل همخوابگي را زياد مي ­كند هم زمانش را. همین باعث می ­شود تعداد زیادی نطفه بریزد بیرون. اما من نمي ­دانم اين نطفه ­هاي لش تنبلي که قراراست از اين قوطي به یک قوطي دیگر ریخته ­شوند و از آنجا هم با سرنگ توي شكم سمانه فرستاده ­شوند، چه‌طور می ­توانند خودشان را به يك تخمك برسانند. تازه به تخمك هم رسيدند، مگر حال بچه ساختن برايشان مي­ ماند؟ حالا بچه ­اي هم ساخته­ شد، آخر اين بچه چه گُهي خواهدشد؟

چهارراه را كه ردمي ­كنم يكي  دو تا پيامك مي ­رسد.

 سمانه مي­ گويد: «برايت پيامك آمد.»

حواسم به رانندگي ­ست. سمانه مي­ گويد: «تو فكري؟» 

مي ­گويم كه نه. گوشي ­ام را برمي ­دارم و پيامكها را مي­ خوانم. باز هم از طلا­آنلاين و مثقال و دوقرون ­دات ­كام است. دلار همان ­طور بالا مي ­رود و طلا را هم با خودش مي ­كشد. عجب شب­جمعه­ اي­ ست امشب. دلم مي­ خواهد بروم سرمنوچهري؛ اما نمي ­توانم. داريم مي­ رويم خانة «سودي جون». چشم به راه است. وقتي كه با او روبه ­رو مي ­شوم دست لاي موهايش برده، آنها را پریشان می­ کند و همان ­طور كه پيش مي ­آيد دكمه ­هاي پيراهنش را يكي­ي كي باز­مي ­كند. از كنارم رد­مي ­شود و به اتاق خواب مي ­رود. اتاق نيمه ­­تاريك است؛ مثل پاساژ منوچهري. من در گوشه­ اي روي چهارپايه­ اي نشسته­ ام. در يك دستم دلار است و در دست ديگر سکه. بازار خراب است. بايد بنشينم و نگاه كنم تا حسابي بكشد پايين. آن وقت است كه دست به ­كار مي ­شوم.

سمانه مي­ گويد: «چي نوشته بود؟»

مي­ گويم: «از بازار بود.»

مي­ گويد: «بازار چطور است؟»

راستش بازار طلا و ارز خوب است؛ اما بازار سهام نه. مدتي ­ست شل كرده. براي خريدوفروش خوب نيست. قيمتها حسابي ريخته پايين. بايد كشيد كنار و تماشا ­كرد؛ من هم همين كار را كرده­ام. فقط نگاه مي ­كنم. روبه‌پايين است. داد خيلي ­ها درآمده؛ اما كهنه‌كارها مي ­دانند كه بهترين وقت است براي نگاه­ كردن. آن‌قدر صبر مي­ كنند تا حسابي بكشد پايين. من كهنه ­كار نيستم؛ اما اهل زدوبندم. از روي دست آنها كار مي­ كنم؛ براي همين مي­ دانم كه چه ­وقت چه­ كاري بكنم. 

سمانه مي ­گويد: «چرا نم ي­روي؟»

كمي تند مي­ كنم.

مي­ گويم: «قيمت كه پايين بياید بايد نگاه كني. آن‌قدر نگاه كني تا حسابي بكشد پايين. وقتي بخواهد برگردد خودش چراغ می ­زند. آن وقت بايد پا پيش بگذاری و يك‌کله پیش بروی. تا مي ­تواني بگيري و بگيري و همين ­طور نگه­داري تا قیمتش برسد به سقف؛ انگار ديگر جان ندارد که بالاتر برود. آنجا كه رسيد باز خودش چراغ می ­زند. حسش مي­ كني. بايد هر چه در دستت داري بفروشي و بكشي بيرون و يک نفس راحت بكشي و همين­ طور چشم‌به ­راه بمانی تا دوباره چراغ بزند؛ مثل همان چراغي كه داريم نزديكش مي­ شويم.»

از دور به چراغ قرمز سر چهارراه اشاره ­­مي ­كنم. شماره ­هاي قرمز يكي­ يكي كم مي ­شود. سرعت ماشين را كم مي­ كنم و همين ­طور آرام ­آرام و شماره­ به ­شماره پیش مي ­روم تا نيازی به ايستادن نباشد. اين کار هميشگي ­ام است. وقتي سرچهارراه برسم چراغ سبز شده و راه باز. آن وقت مي­ توانم تخت ­گاز بروم.

دي‌ماه 1391

ارسال نظر


کد امنیتی
بارگزاری مجدد

کتابهای من

چند عکس - کنار اسکله

چند عکس - کنار اسکله


آن مرد در باران آمد

آن مرد در باران آمد


آدم ها و دودکش ها

آدم ها و دودکش ها


باز هم پیش من بیایید

باز هم پیش من بیایید


اگر جنگی هم نباشد

اگر جنگی هم نباشد


دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم

دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم


چه کسی پشت مرا می خارد ؟

چه کسی پشت مرا می خارد ؟


---------------------------------

برای تهیه این کتابها به تلگرام amirrezabigdeli@ و arbigdeli@ همچنین اینستا amirreza.bigdeli@ پیام بدهید..

---------------------------------

ما 15 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

«اين خانه را بر زيستن ايمن» بديدم

با توجه به مشكلات زمانبر و فرسايشي موجود بر سر نشر و چاپ كتاب؛ از مميزي گرفته تا سياستهاي اجرايي ناشران و پخش كنندگان كتاب و همچنين كمبود نشريات حرفه¬اي داستان نويسي من تصميم گرفته¬ام داستانهاي خودم را – چاپ شده و چاپ نشده – تا آنجايي كه ملاحظات حرفه¬اي و حقوقي اجازه بدهد از طريق اين سايت در اختيار دوستداران داستان كوتاه فارسي در سراسر جهان قرار بدهم. از خوانندگاني كه داستانهاي من برايشان لذت بخش است مي-خواهم كه خيشخانه و داستانهاي مورد پسندشان را به ديگران معرفي كنند.
با تشكر امير رضا بيگدلي

به خيشخانه خوش آمديد