دو كلمه مثل آدم حرف بزنيم

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

این داستان پیش از این به صورتی کاغذی در شماره 61 زنده رود (پائیز 94)  منتشر شده است.

 

دوكلمه مثل آدم حرف بزنيم

 

امسال هم مثل سالهاي گذشته بود؛ روز تولدم وقتي از خواب بيدار شدم ناراحت بودم كه مي­بايست سركار بروم. با اينكه مي­توانستم مرخصي بگيرم و در خانه بمانم اما اين كار را نكردم. مثل هر سال. نه جشني قرار بود برگزار شود و نه كاري قرار بود انجام بدهم. تنها برنامه­مان اين بود كه

 براي شام با سمانه به رستوران برويم. او مهمانم كرده­بود. مي­دانستم سر شام خواهد­گفت:«خوب عزيزم تولدت مبارك. اين هم كادو تو.» و با دستهايش به رو ميز اشاره خواهدكرد. سمانه اولين كسي بود كه آن روز، تولدم را تبريك گفت. به هر حال زنم است. هرچند برادرم زودتر از او تبريكش را فرستاده بود اما ده يازده روز مانده به روز تولد كه تبريك نمي­فرستند. يك پيامك فرستاده بود كه «سعيد جان تولدت مبارك»  من هم در جوابش يك «تشكر» خشك و خالي فرستادم. آن شب سمانه خنديد و گفت:«به او مي­گفتي حواست كُجاست؟» اين كار را نكردم. نمي خواستم خجالت­زده شود. اما خودش چند رو بعد تلفني به من گفت:«نمي­دانم چرا اين قدر زود برايت تبريك فرستادم.» خنديدم و دوباره از او تشكر كردم. همين كه با تمام گرفتاري­هايي كه دارد در فكر من است برايم يك دنيا ارزش دارد. اما روز تولدم سمانه اولين كسي بود كه تبريك گفت. لباس پوشيده بودم و مي­خواستم از خانه بروم بيرون كه صدايم كرد. به اتاق خواب رفتم و نشستم كنارش. گفت:«تولدت مبارك عزيزم» و لبخند زد. گفت:«امروز روز توست. هر كاري دوست داري بكن. روز تولدت است». خواست زياد سخت نگيرم.

از خانه زدم بيرون و مثل هر روز وقتي سوار اتوبوس شدم گوشي­ام را روشن كردم. چندتا پيامك پشت سرهم رسيد. حدس مي­زدم يك مشت پيامك تبريك از اينجا و آنجا باشد. همين­طور هم بود. همراه اول، اول از همه بود. «همراه اول همراه لحظه­هاي خوش. تبريك مشتري گرامي». بانك كارآفرين هم سالروز تولدم را تبريك گفتهو اضافه كرده بود كه برايم بهترين­ آرزوها را دارد. بانك ايران زمين و بانك پاسارگاد فقط تبريك گفته بودند. زياد جدي نگرفتم. بيشتر از همه شماره بيست هزار بانك سامان است كه برايم جدي ست. چرا كه بيشتر كارهاي روزانه بانكي­ام را با حساب آن بانك انجام مي­دهم و گذشته از اين هميشه مقداري پول در حساب جاري بيست و چهارش كه هيچ سودي ندارد گذاشته­ام به اميد اينكه روزي روزگاري جايزه­اي برنده بشوم. بانك سامان هم خواسته­بود تا من تبريك و شادباش آنها را به مناسبت روز تولدم پذيرا باشم و آخر سر هم اضافه كرده­بود «با شما هستيم» فكر مي­كنم همه آنها سر ساعت دوازده شب و درست در اولين دقيقه­هاي روز تولدم پيام تبريك فرستاده­اند؛ از سمانه هم زودتر. پيامكها را كه خواندم رفتم توي فيس­بوك. خيلي­ها هم توي فيس بوك تبريك گفته بودند. از اينجا و آنجاي دنيا. اولين نفر كسي بود كه تازه با او دوست شده­بودم و يك بار بيشتر هم نديده بودمش. بعد از تبريك زادروزم «دل خوش، فكر آزاد و جيب پر پول» برايم آرزو كرده­بود. نفر بعدي خواهر دوستم بود كه دركانادا زندگي مي­كند. تا به حال دو بار بيشتر يكديگر را نديده­ا­يم و از بار دوم هم نزديك ده سالي مي­گذرد. نوشته بود:«سعيد جان زادروزت مبارك» نفر سوم همكلاسي دوران راهنمايي­ا­م بود. آخرين باري كه ديده­امش چهارده پانزده سال پيش بود. نوشته بود:«سلام دوست خوبم اميدوارم كه هزار سال زنده باشي.» يك دوست قديمي هم كه خيلي وقت مي­شد كه نديده­امش نوشته بود:«پيرمرد. تولدت مبارك». چند نفر ديگر هم بودند كه توي اتوبوس نتوانستم پيامهايشان را بخوانم.

در محل كارم كسي نمي­دانست روز تولدم است. من هم به كسي چيزي نگفتم. اگر مي­فهميدند بايد براي چهل پنجاه نفر شيريني مي­خريدم. براي همين صدايش را در نياوردم. همان اول وقت يك بار ديگر پيامهاي تبريك فيس­بوك را خواندم. چندتا پيام هم اضافه شده­بود. بعد كار را شروع كردم.

حدود ساعت نه صبح يك پيامك از باجناقم رسيد؛ با @ و چندتا نقطه و ويرگول يك گوسفند درست كرده­بود و زيرش نوشته­بود:«گوسفند قربانت تولدت مبارك» تبريك بي­مزه­اي بود. يك جورهايي انگار به من گفته باشد:«گوسفند تولدت مبارك». چند پيامك و چند تماس تلفني هم از طرف خانواده خودم و خانواده سمانه داشتم. خود سمانه هم زنگ زد. اول پيامك فرستاد.تولدم را تبريك گفت و چندتا بوس هم كنارش گذاشت. وقتي من هم جوابش را دادم گوشي­ا­م زنگ خورد. خودش بود. خوش و بشي كرديم و يادآوري كرد كه قراراست براي شام به رستوران برويم.

تا ظهر خبري نبود. اما مي­دانستم كه باز هم بايد برايم پيام تبريك بيايد. هم دوستان فيس­بوكي و هم كسان ديگري بودند كه بايد زنگ مي­زدند. گذشته از اينها هنوز از شركت آتل هم زنگ نزده بودند. چهار پنج سالي است كه از سرويس اينترنتي آتل استفاده مي­كنم. سال اول كه زنگ زدند هنوز پيامك تبريك فرستادن رسم نشده بود. براي همين خيلي شگفت زده­شدم. ساعت يازده صبح بود كه گوشي­م زنگ خورد و صداي دل­آرامي از آن­طرف خط گفت:«آقاي سعيد بزرگدل»

گفتم:«بله»

گفت كه از شركت آتل تماس مي­گيرد و اضافه­كرد كه از واحد خدمات مشتري آتل است. براي اينكه خيالش راحت شود كه من، همان سعيد بزرگدل هستم، شماره شناسنامه، شماره ملي و نام پدرم را يك بار خواند. گفتم:«بله، خودم هستم، سعيد بزرگدل»

وقتي خيالش راحت شد خيلي رسمي و كتابي گفت:« آقاي سعيد بزرگدل من به نمايندگي از شركت آتل زنگ زده­ام تا تولد شما را تبريك بگويم و براي شما سالهاي سال زندگي خوب و شاد آرزو كنم. به همين مناسبت سه گيگ حجم دانلود به عنوان هديه روز تولدتان تقديم مي­شود كه اين هديه از ساعت دوازده امشب در حساب شما خواهد بود و مي­توانيد آن را استفاده كنيد.» وقتي حرفش تمام شد نفس عميقي كشيد. من هم همين­طور. انگار از روي كاغذ خوانده­بود. اما هر چه بود عجب چيزي بود. خيلي دلم مي­خواست يك تك پا مي آمد و حضوري تبريك مي­گفت. گفتم:«شما»

گفت:«من كمندي هستم»

«كَـمَـنـدي» داشتم نام خانوادگي­اش را به خاطر مي­سپردم كه اين بار سنگ تمام گذاشت. با لبخند و خيلي دلبرانه گفت:«ما براي شنيدن هر پيشنهادي كه شما را خوشحال و راضي مي­كند به­گوش هستم.» خداي من. چه مي­توانستم بگويم. مي­دانستم كه شركت آتل گفتگوهاي مشتري­هايش را ضبط مي­كند. نمي­توانستم چيزي بگويم. فقط گفتم:«خيلي خوشحالم.»

گفت:«پيشنهادي نداريد؟»

گفتم:«نه»

گفت:«همه چيز خوب است؟»

گفتم:«بله خوب خوب است»

گفت:«از بيست چه نمره­ا­ي به ما مي­دهيد؟»

گفتم:«شما بيست هستيد.» با كمي مكث دوباره گفتم:«بيست بيست»

خنديد و با خنده چيزهايي گفت و بعد خداحافظي كرد. حسابي سرحال شده­بودم. چند ساعتي براي خودم كيف مي­كردم. سال بعد هم همين اتفاق افتاد؛ خانمي با همان خنده­ها و همان نازها با همان سه گيگ هديه كه شايسته بيست بود زنگ زد. من پرسيدم:«شما خانم كمندي هستيد؟» و او گفت:«نه». سال بعد از آن هم همين­طور؛ روز پنجشنبه بود و من در خانه بودم. سمانه رفته بود بيرون. گوشي­ا­م زنگ خورد. و وقتي صداي دل­آرامي آن طرف خط گفت:«آقاي سعيد بزرگدل» من خنديدم و گفتم:«بله بله خودم هستم. شما براي تولدم زنگ ز­ده­ايد.» وقتي خنده من را شنيد. كمي مكث كرد و دوباره با خنده شروع كرده به حرف زدن. گفت:«بله. من...»

گفتم:«شما خانم كمندي هستيد؟»

گفت:«نه من از .... »

گفتم:« آتل.»

كمي مكث كرد. گفت:«بله آتل»

گفتم:«براي تولدم زنگ ز­ده­ايد. درست است؟»

خنديد.

گفت:«بله بله آقاي بزرگدل. شركت آتل ... »

نگذاشتم حرفش را ادامه بدهيد. گفت:«مي­دانم. مي­دانم.»

گفت:«مي­دانيد كه ... »   

گفتم:«بله بله مي­دانم سه گيگ را هم مي­دانم.»

گفت:«پس شما همه چيز را مي­دانيد»

گفتم:«نه. همه چيز را نمي­دانم.»

گفت:«چرا. شما كه همه چيز را مي­دانيد؟»

گفتم:«نه خيلي چيزها را نمي دانم؟»

گفت:«درباره آتل؟»

گفتم:«بله»

گفت:«بپرسيد تا من بگويم»

گفتم:«خانم كمندي هنوز آنجا كار مي كنند؟»

اين را كه پرسيدم باز زد زير خنده. هم خنده­هايش قشنگ بود و هم صدايش. دوست داشتم كمي به حرف بگيرمش يا بخندانمش. گفتم:«بياييد دو كلمه درست و حسابي حرف بزنيم»

خنديد و  من  از خنده­اش خوشم آمد.

گفت:«آقاي بزرگدل از آتل راضي هستيد؟»

گفتم:«بله ولي..»

گفت:«تا به حال براي اينترنت شما مشكلي پيش آمده؟»

گفتم:«بله. گاهي پيش آمده. ولي ..»

گفت:«همكاران ما توانسته­اند مشكل شما را حل كنند؟»

گفتم:«بله. هميشه اين طور بوده. اما ... »

گفت:«آقاي بزرگدل دوست داريد به ما نمره بدهيد؟»

گفتم:«نمره شما بيست است. اما ... »

از خنده ريسه رفت. گفت:«آتل را مي­گويم»

گفتم:«بله ولي..»

گفت:«با شما خداحافظي مي­كنم. گوشي را دستتان نگه­داريد»

گوشي دستم بود اما صداي ضبط شده­اي به گوش رسيد كه اول از تماس من با شركت آتل تشكر كرد و بعد گفت:«مشتري گرامي اين سيستم ارزيابي جهت ارائه خدمات بهتر به شما مشتريان عزيز مي­باشد. امتياز شما به اين كارشناسان چه خواهد بود: يك؛ بد، دو؛ متوسط، سه؛ خوب، چهار؛ عالي»

با اينكه صدايش مرا از اين رو به آن رو كرده بود اما چون سرخود مكالمه را قطع كرده بود كمي دلخور بودم. انگشتم را روي شماره دو گذاشته و فشار دادم.

شايد براي همان بود كه سال بعد هيچ خبري از آنها نشد. هنوز مشتري آتل بودم. اما روز تولدم كسي از آن شركت به من زنگ نزد. حتي يك پيام كوتاه هم نفرستادند. تا ساعت سه چهار بعدازظهر گوش­به­زنگشان بودم. اما خبري نشد. اينها همه براي تبليغ و پول درآوردن است. وگرنه براي اين شركت يا آن شركت چقدر مهم است كه بخواهد تولد من را تبريك بگويد. من يا هزارتا مثل من. به هر حال يكي پيدا مي­شود كه برود مشتري­شان بشود. اين همه آدم. اين همه مشتري. برايم هيچ مهم نبود. هيچ.

چند ماه بعد گوشي­ا­م زنگ خورد و صداي خانمي از آن طرف پرسيد:«آقاي سعيد بزرگدل»

گفتم:«بله»

گفت:«آقاي بزرگدل. ببخشيد. من از آتل زنگ مي­زنم. همكاران ما اشتباهي روز تولد شما را به تاريخ امروز نوشته­اند. در صورتي كه تولد شما سه ماه پيش بوده. من از شما عذرخواهي مي­كنم و با اين تاخير چند ماهه تولد شما را تبريك مي­گويم. به رسم هر سال، آتل سه گيگ حجم دانلود به عنوان هديه تولد به شما تقديم مي­كند كه از فردا قابل استفاده است»

گفتم:«بله بله»

او ادامه داد:«آقاي بزرگدل برايتان آرزوي سال خوبي دارم و اميدوارم اين خطاي ما را ببخشيد.»

گفتم:«خواهش مي­كنم»

گفت:«شما فرمايشي نداريد؟»

من فرمايشي نداشتم.

گفت:«گوشي را نگه­داريد» و خداحافظي كرد.

دوباره صداي ضبط شده­اي بود كه مي­خواست من به اين كارمندشان نمره بدهم. گوشي را گذاشتم. خودشان فهميده بودند كه خراب كرده­اند.

و امسال هم از آتل خبري نشده بود. ساعت دوازده شده بود. مطمئن بودم كه تاريخ تولدم را درست نكرده­اند.

 ساعت دو ظهر گوشي­ا­م زنگ خورد. اسم يكي از دوستانم روي گوشي­ام افتاده­بود.

جواب دادم.

گفت كه فقط و فقط و فقط به من زنگ زده­ تا تولدم را تبريك بگويد.«همين.» تعجب كردم. گفتم:«خيلي ممنون ولي چرا زحمت كشيدي. نيازي به زنگ زدن نبود.» و همان لحظه فكر كردم كه چه حرفي زدم.

گفت:«همه­اش شده پيامك.»

خنديدم.

گفت:«همه­اش شده فيس بوك.»

گفتم:«درست است»

گفت:«راستش را بخواهي زنگ زدم تا دو كلمه مثل آدم حرف بزنيم.»

خنديدم. از اينجا و آنجا حرف زديم؛ از دوستان مشتركي كه داشتيم و از آنها باخبر بوديم. دست آخر باز گفت:«تولدت مبارك. اميدوارم كه سالهاي سال سلامت باشي»

به هم قول داديم كه در اولين فرصت همديگر را ببينيم. چندسالي بود كه اين قول را به هم مي­داديم. اما تا به حال نتوانسته بوديم.

تا وقتي كه بخواهم محل كارم را ترك كنم و به خانه بيايم چند پيامك ديگر برايم فرستادند. چند پيام تبريك هم در روي صفحه­ام در فيس بوك گذاشتند. همين. خبري از شركت آتل نشد.

به خانه كه رسيدم سمانه من را بغل كرد و درست و حسابي تولدم را تبريك گفت. براي شام بيرون رفتيم. سمانه مهمانم كرد. سر ميز شام گفت:« خوب عزيزم تولدت مبارك. اين هم كادو تو.» و با دست به روي ميز اشاره­كرد. باز گفت:«يك كادو ديگر هم داري كه آن را در خانه به تو خواهم داد.» تا آخر شب چندتا پيامك آمد و چند تبريك هم به تبريكهاي صفحه فيس بوكم اضافه شد. پسرعمه­ام كه در كانادا زندگي مي­كند يكي از عكسهايم را برداشته بود و با چندتا بادكنك و يك كيك مارپيچي چهار طبقه كه سه تا شمع رويش بود يك كارت تبريك درست­كرده و گوشه آن هم يك بسته كادو­پيچ گذاشته و با يك پيام تبريك در صفحه­ام گذاشته بود. بيشتر از سي سال مي­شد كه او را نديده بودم. بعد از اين مدت دوباره او را در فيس­بوك ديدم. كارش خيلي غافلگيرم كرد. خوشحال شدم و از او براي كارت تبريكش تشكر كردم. آن شب تا ديروقت بيدار مانديم. مي­توانستم روز بعد يكي دو ساعتي ديرتر بروم سركار. سمانه هم پا به پاي من نشست. هنوز آن كادو ديگرم را نداده بود. كادو وي‍‍ژه­اي بود. روز تولدم بود به هر حال. اما خبري از آتل نشد. مطمئن بودم يادشان رفته­است كه تاريخ تولدم را درست­كنند. به جهنم. يك مشت آدم بازاري كه فقط در فكر پركردن جيب خودشان هستند. به جهنم. سمانه بلند شد كه به رختخواب برود. از من هم خواست دنبالش بروم. قبل از اينكه به اتاق خواب بروم. گوشي تلفن را برداشتم و شماره آتل را گرفتم. وقتي صداي با ناز و كرشمه­اي كه آن طرف خط بود تمام شد شروع كردم به بد و بي­راه گفتن و هر چه از دهانم بيرون آمد نثار همه كس و كارشان كردم. حتي نثار آن كمندي­شان. آخر سر هم گفتم:«من امروز به دنيا آمده­­ام. فهميديد. امروز.» گوشي را گذاشتم و سيم تلفن را هم كشيده، چراغ ها را خاموش­كردم و و به اتاق خواب رفتم. 

سمانه روي تخت نشسته­بود و چشم دوخته­بود به در اتاق خواب.  

من را كه ديد گفت:«با كه حرف مي­زدي؟»

گفتم:«هيچ­كس؟» و خنديدم.

گفت:«داشتي داد مي­زدي؟»

چيزي نگفتم. باز خنديدم. كمي هم عصبي بودم.

چراغ ديواري روشن بود و اتاق خواب با نور كمرنگي روشن بود. سمانه ملافه­پيچ نشسته­بود روي تخت و به من نگاه مي­كرد. بايد آن كادو ديگرش را قبل از خواب مي­گرفتم. اين را يادآوري كردم. گفت:«چيزي شده؟»

گفتم:«نه.»

دوباره گفت:«سر چه كسي داد مي­زدي؟»

دراز ­كشيدم و دستم را سايه­بان كردم. گفتم:«زنگ زدم آتل» خواستم چراغ را خاموش كند.  

انگار چيزي يادش افتاد. گفت:«آها. از آتل زنگ زدند و تولدت را  تبريك گفتند. مثل اينكه همراهت در دسترس نبوده. سه گيگ هم كادو دادند.»

گفتم:«چه مي­گويي؟»

گفت:«دختري بود كه با ناز هم حرف مي­زد.»

گفتم:« چرا نگفتي؟»

گفت:«الان كه گفتم»

چيزي نگفتم. از او خواستم چراغ ديواري را خاموش­كند. هر شب او چراغ را خاموش مي­كرد.

گفت:«دختر گفت يك نرم­افزار هم هست كه مجاني­ست. همانجا توي سايتشان است. به درد مكالمه با خارج از كشور مي­خورد.»

همان­طور كه درازكشيده بودم نگاهش مي­كردم. نور كمرنگي افتاده بود روي صورتش. مي­شد ديد كه خوشحال و خندان است. دوباره خواستم چراغ را خاموش كند.

گفت:«فردا نصبش كن. مي­خواهم به فك و فاميل خارج زنگ بزنم.»

باز چيزي نگفتم.

گفت:«تلفنت مجاني مي­شود»

پوزخند زدم.

گفت:«مي­داني چند وقت است كه با هيچكدامشان حرف نزديم؟»

به چراغ بالاي سرش اشاره كردم.

 گفت:«چي شده؟ دارم با تو حرف مي­زنم. چرا مثل آدم حرف نمي­زني؟ گوش كن. فردا نرم­افزار را نصب كن. مي­خواهم دو كلمه مثل آدم با اين و آن حرف بزنم. همه­اش شده فيس­بوك يا پيامك. نصبش كن دو كلمه هم مثل آدم حرف بزنيم. خب؟»

به او خيره شدم و برايش چشمك زدم. با لبخندي كه روي لب داشتم از او خواستم چراغ ديواري را خاموش­كند.

اميررضا بيگدلي

تيرماه92

 

 

ارسال نظر


کد امنیتی
بارگزاری مجدد

کتابهای من

چند عکس - کنار اسکله

چند عکس - کنار اسکله


آن مرد در باران آمد

آن مرد در باران آمد


آدم ها و دودکش ها

آدم ها و دودکش ها


باز هم پیش من بیایید

باز هم پیش من بیایید


اگر جنگی هم نباشد

اگر جنگی هم نباشد


دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم

دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم


چه کسی پشت مرا می خارد ؟

چه کسی پشت مرا می خارد ؟


---------------------------------

برای تهیه این کتابها به تلگرام amirrezabigdeli@ و arbigdeli@ همچنین اینستا amirreza.bigdeli@ پیام بدهید..

---------------------------------

ما 14 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

«اين خانه را بر زيستن ايمن» بديدم

با توجه به مشكلات زمانبر و فرسايشي موجود بر سر نشر و چاپ كتاب؛ از مميزي گرفته تا سياستهاي اجرايي ناشران و پخش كنندگان كتاب و همچنين كمبود نشريات حرفه¬اي داستان نويسي من تصميم گرفته¬ام داستانهاي خودم را – چاپ شده و چاپ نشده – تا آنجايي كه ملاحظات حرفه¬اي و حقوقي اجازه بدهد از طريق اين سايت در اختيار دوستداران داستان كوتاه فارسي در سراسر جهان قرار بدهم. از خوانندگاني كه داستانهاي من برايشان لذت بخش است مي-خواهم كه خيشخانه و داستانهاي مورد پسندشان را به ديگران معرفي كنند.
با تشكر امير رضا بيگدلي

به خيشخانه خوش آمديد