آن مرد در باران آمد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

هشتمين و آخرين داستان از مجموعه داستان «آن مرد در باران آمد»

 

آن مرد در باران آمد

 

او را می بینم. سایه ای ست محو در جام شیشه. دست هایش را ستون چانه کرده و به بیرون نگه می کند؛ به روبه رو که درخت های چنار ردیف شده اند، چنارهای رنگارنگ که با نرمه بادی برگ های سرخ و زردشان پس و پیش می شود. پیاده ای سر می رسد تا چند پرنده با هم بپرند و او نگاهش را از سویی به سوی دیگر بگرداند. همین طور به رهگذر می نگرد تا جایی که دیگر به چشم نمی آید. نگاه بر می گرداند تا دوباره چند پرنده را ببیند که به تازگی نشسته اند و بر کناره خاکی خیابان تک می زنند. باید این پرنده ها بپرند تا

باز نگاهش در پی پیاده ای دیگر راه بیفتد و به خم راهی برسد، از آنجا راهی دیگر بیابد، راهی که به راهی دیگر بینجامد، راه هایی باریک و بی پایان، راه هایی پر پیچ و خم، کوچه هایی پر درخت و پر سایه، سایه ساری دل انگیز با چنارهایی بلند و سایه هایی همیشگی، کوچه هایی خلوت. در همین کوچه های خلوت، وقت سرک کشیدن و نگاه دوختن به رهگذری بیگانه، گاهی نگاهش به نگاهم گره می خورد، همچون گره خوردن نگاه های خسته اش در راه هایی دراز بین شهرهایی دور، در جاده های طولانی و خسته کننده بین دو شهر، راننده می تازد. از کنارم می گذری. نگاهت می کنم. از پشت جام شیشه ای نگاهم می کنی. راننده می گازد و می رود و من می مانم تا جایی دیگر در راهی دیگر که اتوبوس چرخی بزند و بایستد، همانجاست که در نگاهم جای می گیری. راننده می خواهد خستگی از تن در کند. پیاده می شوی. می آیی و بر نیمکتی می نشینی. باید چای بنوشی تا خستگی این راه های بی پایان از تنت در شود.

چه بسیار تو را می بینم. همیشه در نگاهم جای می گیری، در شب های بلند و سرد زمستانی و روزهای بارانی و دلگیر پاییزی عصرهای کوتاه پاییز و شب های گرم تابستانی. هر روز در جایی هستی. اینجا یا انجا یا هر کجایی که باشی، باز هم در نگاهم هستی. در شبی گرمناک، نور چراغ که بر پیکرت می تابد، کندن و تن کردن لباس هایت را دیده ام و بر موهایت شانه کشیدن ها را. می بینمت که می نشینی بر صندلی چوبی و در آیینه قدیمی نگاه می کنی تا دستی روی پف گونه هایت بگذاری و کبودی زیر چشم هایت را ببینی و بنالی از این موهای ریز ریز ابرو. می دانی باید آنها را برداری و شانه ای درشت دندان در شلال موهایت فرو کنی و بافه ای از آن را به دور انگشت بگردانی تا به دندان گزیده شود و رهایش کنی و بکوشی موها را پشت سر به حلقه ای گره بزنی و در این میان برای موهای صورتت فکر چاره ای باشی، چاره ای دیگر. باید بندی بیندازی تا رنگی بگیری و در آیینه که خیره می شوی سایه مردی را ببینی بر بالای سرت.

باید در این دید و بازدیدها مردی را ببینی که در روزی بارانی سوار بر اسبی تند پا می آید. در دستی داس دارد و در دستی سبد. مرد، خسته راه دوری است که در این سال ها در آن می تاخته، راه هایی پر خطر و وهم برانگیز. موهای سیاه و بلندش در زیر باران خیس شده بر سنگفرش کوچه های بارانی شهر بپیچد و به دیوار خانه ات که برسد اسبش چنان شیهه ای بکشد که خواب های تو آشفته شود.

صدا که در خانه می پیچد بیدار می شود. با پریشانی و در لابه لای خواب هایی آشفته دکمه ساعت را می زند و در نورمرگی اتاق سر می گرداند تا سربی آسمان صبح را از پس پنجره بیابد. می رود کنار پنجره و پرده را کنار می زند و کوچه خلوت را می بیند که تنها پیرمرد زردوش شهرداری در آن پیداست. باران ریزی می بارد و اولین دانه های آن بر برگ ها نه به تندی، که آرام و بی صدا فرو می ریزد و باد نرمی برگ ها را به بازی می گیرد. پنجره را باز می کند تا به کوچه ای نگاه کند که کمی پیش در آن مردی بر اسبی تندپا چهار نعل تاخته شود و به سویش آمده بود. مردی که خواب های شبانه اش را به آشوب می کشد. باد سرد نرم داری می وزد تا جانش را فراگیرد. پاییز را دوست دارد و درخت های باران خورده را و برگ های فرو ریخته را. لرز می آید تا دست هایش را به هم صلیب کند و دور بازوهایش را به مالش بگیرد.

خواب بوده ای یا نه؟ باران بود و مردی بود. حال بیداری یا خواب؟ باران هست و کسی نیست. تنها، چهره آشنایی را به یاد می آوری که نمی دانی کیست. بر می گردی و به ساعت نگاه می کنی. طره موهایت را تو می زنی و می آیی هوایی زیر موهایت بفرستی که صدای باران تندتر می شود. گوش تیز می کنی تا صدای یورتمه اسبی را بشنوی، صدای سم اسبی گریز پا بر سنگفرش شهری سنگ شده. صدایی نیست جز فروریختن دانه هایی درشت بر زمینی سخت. کنار پنجره که باز می گردی اولین باران تندتر می یابی. این بار نه به کندی که به تندی بر دیوار و شیشه های خانه می خورد و شاخه های درختان با خشاخش، کج و راست می شود. سرک می کشی تا از لبه دیوار کوچه ای را ببینی که دیگر در آن مردی نیست که سوار بر اسب باشد، و موهایش خیس و پیچیده بر صورتش، بدرخشد. تنها رفتگر پیر را می بینی که جارو به دیوار تکیه داده و در کنجی نشسته و سیگار می کشد. باید تا مدرسه بروی، زیر باران، درس بدهی، تا ظهر، و به خانه برگردی تا کنار پنجره بایستی و یاکریم ها خیره شوی، یا کریم ها که در فکر توشه سال هستند.

شال و کلاه می کند و کیف به دوش می اندازد و از در خانه بیرون می رود. چتر را بالای سر باز نگه می دارد و کنار کوچه ها  خیابان ها را می گیرد و پیش می رود. کوچه ها را می شناسد. خانه را می شناسد، مغازه ها را. نگاه کرده و ناکرده به هر آنچه در راه است، می گذرد. باران، کج بر پیکرش می بارد و صدای زنگ مدرسه را که می شنود، دستپاچه میدان را می گذرد تا به کلاس درس که برسد دانش آموزان ساکت شده باشند و در را که باز می کند یکی بگوید«برپا» و دختران بلند شوند و سپس ا آنان بخواهد بنشینند، با زهمو بگوید«برجا» تا همگی بنشینند.

می روی کنار پنجره و در درهم و برهمی رگه های شیشه باران خورده، به آسمان پاییز خیره می شوی و به آرامی سرپوشت را در می آوری تا موهایت هوایی بخورد، و پی یک دانه باران را می گیری که از بالای شیشه شکل می گیرد، مکث می کند و سر می خورد و پایین می آید و کج می شود و باز کوچک و بزرگ می شود تا میآید و در خط خوردگی های پایین شیشه گم می شود. آنی از آن جدا می شوی و همهمه کلاس را می شنوی. بر می گردی تا روی صندلی بنشینی و به دختران نگاه کنی که نگاهت می کنند. سرپوش هاشان هر کدام به جایی آویخته است و موهای خشک و خیسشان با غبار کلاس در هم می آمیزد و بوی نا را می دهد. می گویی چه بارانی ست. و همهمه بلند می شود. دختران هر کدام چیزی می گویند. چیزی نمی گویی و نگاهشان می کنی تا یکی یغ می زند. می گویی«هیس» تا ساکت شوند و می خواهی کتاب هاشان را باز کنند و بگویی «درس امروز» و بخواهی ورق بزنند و درس «آن مرد در باران آمد» را بیاورند. بخواهی گوش کنند تا تو بخوانی و باز بخوانی تا با تو بخوانند و بخواهی که یکی بخواند تا دیگران گوش کنند و باز یکی دیگر بخواند که مردی بود که در روزی بارانی سوار بر اسبی میآمد. در دستی داس داشت و در دستی سبد. و دیگر کسی نخواهد و خودت زیر لب زمزمه کنی و بخواهی هر کدام برای خودش زمزمه کند و کنار پنجره بروی و به بیرون نگاه کنی و دختران کلاس ورزش را ببینی که در پناه دیوار مدرسه چندتا چندتادر دست های مشت کرده شان «ها» میکنند. و آن سوتر بالای پیر مدرسه را می یابی که بر بالای بامک دستشویی راه آبی را باز می کند. و همین طور که می نگری باران باز بباید و دم به دم شیشه را بپوشاند تا دختران کلاس ورزش در پشت دانه های باران گم شوند.

در این شیشه پرابهام باران خورده باز مردی را می بیند که در روزی بی باران در ابتدای کوچه پیداش می شود. از پشت شیشه پنجره او را می بیند که نشان از پیرمرد رفتگر می پرسد. پیرمرد با دست خانه ای را نشانش می دهد. مرد پیش می آید تا پشت در می رسد و انگشت که بر زنگ می گذارد صدای زنگ در مدرسه می پیچد. دختران های و هوی راه می اندازند و کتاب هاشان را در کیف هاشان را در کیف هاشان میگذارد و از کلاس بیرون می روند. او می ماند باکلاسی خالی و صداهایی کوتاه و گاه بلند. باید بلند شود از کلاس بیرون برود و به حیاط مدرسه که برسد چترش را باز کند و کنار خیابان را بگیرد و از کوچه پس کوچه ها بگذرد تا به خانه برسد.

باز او می بینی، به همین سادگی و بی آنکه بدانی کیست، برفراز اسمان تیره شهری، غریبه آشنایی با چهره ای محو در خاطره ای گم و گور شده که از دایره شیشه ای هواپیما درآسمان بارانی به شهری نگاه میکند که کمی بعد هواپیما سه بار برگردش خواهد چرخید تا بتواند بر پهنای خاکستری رنگش فرو نشیند و او پس از آن در کوچه پس کوچه های بارانی اش پی نشانی را بگیرد و پا به کوچه ای بگذارد که انتهایش به هیچ جا مگر خانه تو ختم نشود. و از رفتگر پیر نشانی بپرسد. پیرمرد سر بگرداند و به انتهای کوچه خیره شود و تنها خانه این کوچه بن بست را نشانش دهد، خانه ای که بی گمان به خانه تو می ماند.

با زهم میآید و در چشم جان می گیرد در این صبح باران خورده. سر می کشم و از این بالا می بینم که مردی به آرامی پیش می آید و انگشت بر زنگ خانه می گذارد. در باز می شود. در روشنایی سربی رنگ بامداد روزی بارانی، او را می بینم. از لای در سرک می کشد و مرد را می بیند که چمدان به دست ایستاده است. بارانی روشن رنگی بر تن کرده و چتر را بالای سرش گرفته است. باران می بارد و نمی بارد. مرد می خنند. می گوید:« دختر مشرقی؟»

دختر شرقی می خندد.

مرد می گوید: «پس درست آمده ام؟»

دختر مشرقی شانه که بالا می اندازد نگاهش به نگاهم می افتد.

مرد می پرسد: «باید شما باشید؟»

دختر مشرقی می گوید:«شما را به جا نمی آورم.»

مرد می گوید:«من را نمی شناسید؟»

او را می شناسد و نمی شناسد. سر بلند می کند و من را می بیند به کوچه نگاه می کند و صدای جاروی رفتگر را می شنود که بر زمین خیس کشیده می شود. نگاهم حیران است. می گوید: «شما را دیده ام، اما راستش راستش نمی دانم کجا.»

خیره، نگاهش می کنم. کنار می کشد و می گوید:«چرا تو نمی آیید؟»

مرد می آید چیزی بگوید که پریشانی چشم هایت را می بیند. رد نگاهت را می گیرد و سر می گرداند تا از لابه لای شاخه های نیمه عریان چنارهای پیر، من را ببیند که خیره و حیران هر دو هستیم. نگاهت می کند. نگاهش می کنی. من هر دو را نگاه میکنم. تا می خواهی نگاهم کنی باز او هم نگاهم می کند. نگاهش را بر می گرداند تا در چشم های تو خیره شود و بپرسد که من کیستم.

می گویی: «از قدیمی های کوچه است.»

می گوید: «نگاه می کند؟»

می گویی: «بیکار است. کارش همین است.»

می گوید: «خسته نمی شود؟»

می گویی: «دارد خستگی می گیرد.»

می گوید: «بد نگاه می کند. باید زود برویم.»

می گویی:«شما با که کار دارید؟»

می گوید:«با شما.»

می گویی:«باور کنید شما را به یاد نمی آورم.»

می گوید: «من شهریار هستم.» لبخند می زند. باز می گوید:«شهریار.» نگاهش می کنی. می گوید: «نامم را نشنیده اید؟» و باز می گیود: «شهریار.» به کوچه نگاه می کنی و به من نگاه می کنی و به خانه های دیگر. زنی از پنجره سر می کشد و بیرون را نگاه می کند. می گویی: «باور کنید شما را نمی شناسم. این طور خوب نیست. خوشایند نیست. همسایه ها می بینند.»

می گوید: «مگر شما دختر مشرقی نیستید؟»

تو می دانی که دختر مشرقی هستی. نگهش می کنی. باران ریزی شروع به باریدن می کند. حالا چند همسایه دیگر نیز بیرون را نگاه می کنند.

می گوید:«من شهریار هستم. آمده ام تا شما را با خود ببرم.» باز می گوید: «مگر نمی دانستید؟ شهریار. شهریار! مگر قرار نبود بیایم شما را با خود ببرم، با اسب. یادتان آمد؟»

می گویی:«ها» می گویی:«حالا یادم آمد.» می پرسی:«پس اسبتان کجاست؟»

می گوید:«ماشین سرکوچه است. باید زود باشید.»

می گویی:«قرار بود با اسب بیایید.»

می گوید:«در وای بارانی اسب نمی تواند بتازد.»

می گویی:«آخر...»

می گوید: «آخر چی؟ می بینید که خیابان ها خیس است. اسب سر می خورد. تازه، نسل اسب های بالدار ور افتاده است. باید با هواپیما برویم. زود باشید.»

چمدان را به سویت می گیرد. سرک می کشی. حالا همسایه ها سرها را بیرون آورده اند و نگها می کنند. می دانی که درباره تو چه ها خواهند گفت. درباره تو که تمام این سال ها تک و تنها در این خانه قدیمی سر می کردی. نگاهم می کنی و زود سر خم می کنی و چمدان را از دستش می گیری. می خواهی بیاید تو. با هم تو می روید. زمزمه همسایه ها بالا می گیرد. از حیاط کوچک می گذرید. آنجا هم در چشمم جای می گیری. باغچه را رد می کنید. شهریار را راهی خانه می کنی و خودت می خواهی در را ببندی که برای لحظه ای می ایستی. از لای در چشم می گردانی تا باری دیگر باز نگاهم کنی. در را می بندی. بالا می روی و پرده ها را می کشی تا راه را بر نگاه های خالی ببندی.

کمی بعد در خانه باز می شود. دختر مشرقی از خانه بیرون می آید. پشت سرش شهریار است. شهریار کت بلند سیاه رنگی پوشیده است. کفش هایش برق می زند. دستش در دست ختر مشرقی است و با دست دیگر چتر را بالای سرشان نگاه داشته است. دختر مشرقی لباسی به سفیدی برف بر تن دارد. صندل هایی شیشه ای به پا کرده و تاجی از گل های یاس وحشی بر سر گذاشته است. دست به دست مردش داده است و همان طور که دارد این کوچه قدیمی و کوچک را پشت سر می گذارد سر بالا می گیرد و به همسایه ها نگاه می کند. همسایه ها دست تکان می دهند و هورا می کشند. به سر کوچه که می رسند می ایستد و به خانه ها نگاه می کند. برای همه دست تکان می دهد و نگاهش به نگاهم که می افتد خیره می ماند. نگاه هایش خالی است. من این نگاه های خالی را ی شناسم سر می چرخاند تا در کوچه ای دیگر سوار بر ماشینی سفید رنگ و تیزرو شود. هلهله تمام شهر را می گیرد. کوچه پس کوچه ها را می گذرند و خیابان ها را پشت سر می گذارند. دختر مشرقی سر بر شانه شهریار می گذارد و از ته دل نفسی می کشد. دیگر چیزی نمی بیند مگر شکل ها و رنگ های درهم و برهم و پراکنده ای، و زمانی به خود می آید که هواپیما می خواهد از زمین کنده شود.

تو نیز می پری، ازکناره پرده، زمینه سربی رنگ را می بینی. بر روی پیشانی ات دانه های سرد عرق می نشیند. تمام تنت لرز دارد و هنوز در کندوکاو دوروبرت هستی که صدای زنگ ساعت بلند می شود. دکمه را می زنی. از تخت پایین می آیی. می روی از پس پرده بیرون را نگاه می کنی. کوچه خالی ست و سوت و کور. پیرمرد رفتگر در کنار چرخش به درختی تکیه داده و سیگار می کشد. باران ریز می بارد و بر روی برگ های درخت های حیاط می نشیند.

می دانی زودی باید بروی خودت را در آیینه دستشویی ببینی و دست و رویت را بشویی و زود زود چیزی بخوری و شال و کلاه کنی و از خانه بزنی بیرون و به رفتگر محل صبح بخیری بگویی و سرت را بیندازی پایین و کنار پیاده رو را بگیری و بروی به سوی مدرسه ای که این همه سال است در آن درس می دهی. دختران بلند شوند و تو بگویی که بنشینند و بخواهی کتابشان را باز کنند و بگویی درس امروز ما «آن مرد در باران آمد» است و یک بار خودت به تنهایی و با صدای بلند بخوانی: «آن مرد در باران آمد. آن مرد اسب دارد. آن مرد داس دارد. آن مرد سبد دارد. آن مرد با اسب آمد. آن مرد با اسب در باران آمد.» و سپس بخوانی با تا دختران با تو همخوانی کنند و دست آخر کتاب را ببندی و عطف آن را به لبت بچسبانی و بروی کنار پنجره و بیرون را نگاه کنی و اولین باران پاییزی را ببینی که کمی تندتر شده است و به یادآوری که چترت را در خانه جا گذاشته ای و باید تمام راه را بدون چتر زیر باران به خانه بروی و زیر لب زمزمه کنی: «آن مرد در باران آمد.» همان مردی که اسب داشت اما بی اسب آمده بود.

مدرسه که تعطیل می شود هنوز باران می بارد. اولین باران ظهر پاییز ،گرم و دلچسب است. از مدرسه بیرون می آیی و بدون چتر تا خانه می روی. امروز چه روزی ست؟ تو در باران آمدی و در باران می روی. بر دوشت کیفی داری و در دستت چتری نداری. بدون چتر زیر باران خیس شوی، خیس، خیس، خیس.

تابستان 1381

خواننده گرامي در صورتي كه داستان من را شايسته معرفي به دوستان خود مي دانيد از شما مي خواهم آن را از همين سايت براي دوستان خود ارسال نماييد و چنانچه خواندن آن برايتان لذت بخش بوده و تمايل به حمايت از خلق آنها داشته باشيد از اين طريق مي توانيد حمايت كنيد. 

 

ارسال نظر


کد امنیتی
بارگزاری مجدد

کتابهای من

چند عکس - کنار اسکله

چند عکس - کنار اسکله


آن مرد در باران آمد

آن مرد در باران آمد


آدم ها و دودکش ها

آدم ها و دودکش ها


باز هم پیش من بیایید

باز هم پیش من بیایید


اگر جنگی هم نباشد

اگر جنگی هم نباشد


دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم

دو کلمه مثل آدم حرف بزنیم


چه کسی پشت مرا می خارد ؟

چه کسی پشت مرا می خارد ؟


---------------------------------

برای تهیه این کتابها به تلگرام amirrezabigdeli@ و arbigdeli@ همچنین اینستا amirreza.bigdeli@ پیام بدهید..

---------------------------------

ما 12 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

«اين خانه را بر زيستن ايمن» بديدم

با توجه به مشكلات زمانبر و فرسايشي موجود بر سر نشر و چاپ كتاب؛ از مميزي گرفته تا سياستهاي اجرايي ناشران و پخش كنندگان كتاب و همچنين كمبود نشريات حرفه¬اي داستان نويسي من تصميم گرفته¬ام داستانهاي خودم را – چاپ شده و چاپ نشده – تا آنجايي كه ملاحظات حرفه¬اي و حقوقي اجازه بدهد از طريق اين سايت در اختيار دوستداران داستان كوتاه فارسي در سراسر جهان قرار بدهم. از خوانندگاني كه داستانهاي من برايشان لذت بخش است مي-خواهم كه خيشخانه و داستانهاي مورد پسندشان را به ديگران معرفي كنند.
با تشكر امير رضا بيگدلي

به خيشخانه خوش آمديد